یکشنبه 11 شهریور 1397

شیواتیر آرش

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

" شیواتیر آرش "

" از آن خوانند آرش را کمانگیر/که از بابل به مرو انداخت یک تیر ( ویس و رامین)"

ستور کشور توران
شش و یک سال
خورد و خفت اندر سر حد ایران .
گجست افراسیاب افراشت
شومین بال خود را بر شه پیشدادی دوران
بزرگان،مصلحت کیشان و مردان نیک اندیشان
نموده انجمن با مردم توران
بنا بگذاشتند،پرواز تیری از فراز قله البرز
به هر جایی فرود آید
بماند جایگاه و مرز آن سامان
گزین کردند،حکیم و پارسایی مرد شیواتیر
آرش،تیزرو تیر و کمانگیرِ یل ایران.
همو دانست تیر زندگانیش،از کمان جستن نیاید باز
فراز قله البرز،تن خود را به مردم می نمود و گفت
درست و سالمم اکنون چو می بینید
همه نیروی جان گرد در کمان و تیر خود می کرد
رهانید تیرِ پُر پَر عقابی سخت
فرشته باد تیر او به سوی دورترها راند
ز البرز اهورایی پریده تیر
پس از روزی شتابان،کوه و دشت را بگذاشت و بشکافید پهلوی هوا و آسمانش را
برِ شهری به ترکستان،به فرغانه
نشسته خوش به تن بر سالخورده گردکان بشکوه
در آن دم جان بداد آرش برای خاک این سامان
نه آرش اولین جان اسپُرت بودست و نه آخر
هزاران جان فدای خاکت ای ایران
اهورایی بمان و جاودان ،در هر زمان و هر مکان، دوران.

#خرم_سعیدی تابستان ۹۷ خورشیدی

Ayapir2.ir

Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: شیواتیر آرش ، شعر نو حماسی ، خرم سعیدی ،

جمعه 11 خرداد 1397

مرگ رستم ۲

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

"مرگ رستم ۲ "
" فروان بمانی سرآید زمان/ کسی زنده بر نگذرد زآسمان. فردوسی توسی"

کنیز زابلی زال زر نالید،شغادین پور را زایید
ستاره بنگران بگشوده زیگ و اندرآن می دید
که پور نورسِ درگه،تبه گردان دوده سام یل باشد
سپردش دست کابل شه،درونش کینه می کارید
سرش پرکین و دل چرکین،ز کین رستمش سازید
ببالید و درونِ دل،ز بهر رستم دستان،هزاران دام می بافید
بسیجیدند یکسد مرد و یکسد چاه می کارید
بن چه تیغ ها و آبگونه نیزه انبازید
چنان با دشت شد دمساز،تله را کس نپندارید
شنیدش رخش بوی حیله های آنچنانی و دلش شد تنگ و سمدستش کمان سازید
به بالا آورید تا انتهای گوش و روی از سم بچرخانید
کمر چون گوی و گردن چون کمانِ چاچی و دستان بسان چنگ شیری خاک اشکانید
کشیده تازیان رستم،به مانند دهل زن بر سرین رخش می بارید و می غرید
به ناچار او بزد گام و میان چاهساران سرنگون گردید
سراپای دو یار همدم دوران،ز تیغ و نیزه های آبگون بران و خون افشان،درون چاه پوشانید
بسان برق این شومین خبر سرتاسر گیتی همی پویید
امان از داغداری دل رودابه و زال زر از این سهمگین ماتم که خون از دیده می بارید
گریبان چاک و بر سر خاک و روی خویش را می خست و می نالید
چه کس باور بیارد نره شیری اژدهافش شد اسیر روبهان کابل و ناراستکارانی که می دانید
دریغ از آن سر افرازِ سرِ ایران و توران و یلان این جهان،شیراوژن دوران که روی از ما بگردانید
فراز آمد فرامرز زان زمین نابکار کابلی کردار و بگشود جامه از که پیکر و زخمان او چون دید می بویید
ابا شه بوی و لرکیماس و کافور و گلاب ناب ایرانی که مثل نور می جوشید و می بویید پاشانید
تنش در دیبقی دیبای رومی می نهاد و با گل و ریحان بپوشانید
نساجامه برش می دخت و کافورین ریشش را بیارایید
ز بهرش ساختند گاسونه ای از ساگ و پیلسته و زرین میخ چسبانید
تن رخش عزیزش را بر کُه پیکرین پیلی نهادند و ز کابل تا به زابل شد هیاهو بر سما و راه می پویید
هزارن تن برهنه پا و سر جوشان ابا گاسونه بر دوشان،خروشان خون همی بارید
به باغ زال زر ایدون دو دخمه سر به ابران سوده پردازید
دو زرین تخت بهر رستم و زواره بنهادند، در دخمه ستان مسمار پولادین بدوسانید
بدین سان با سیه روزی به سالان کشور ایران ز داغ رستمش نالان ،به سوگ او همی سوزید و غم بر غم بیفروزید...

#خرم_سعیدی بهار۹۷ خورشیدی

Telegram.me/khorram_saeedi

Ayapir2.ir


برچسب ها: شعر نو حماسی ، مرگ رستم۲ ، خرم سعیدی ،

سه شنبه 8 اسفند 1396

پسر کُش پدر

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :شعر نو نیمائی ،

پسر کُش پدر

همی بچه را بازداند ستور   چه ماهی به دریا چو در دشت گور " فردوسی،بیت 707 شاهنامه چاپ مسکو"

 

زاغ پران شد،سپیده بر دمید و خور ز خواب خوش جهید و زرکمندش را کشید

تند باد آمد ز کنج و برگ ریزان شد ترنج

وان یل ایران زمین رستم، ابا سهراب، کمان ها زه، زره بر گبر و بر ببر بیان بر تن

سوار اسب در آوردگه ، سرِ سرنیزه ها را آنچنان بر یکدگر سودند

سر سرنیزه ها بشکسته شد از خجلت و از زور رزماور

ز چاکاچاک شمشیر آتشی شد تیز

تو گویی رستخیز است آن که شد شمشیر ریزاریز

ز نیروی پدر با پور،همه گرز گران خم گشت و آن برگستوان بر اسبشان شد ریز

دگر اسپان و دستان یاوریشان تاب نتوانست

همه تن خیس از خوی،خاک تا افلاک،رها گشته،زبان از تشنگی شد چاک

یل دستان چو دستش از هنرهایی که می دانست وامانست

دلش اندوهگین و کار او در کارزار نوگلی نو رسته می شد خوار

تهمتن چون پلنگ گرسِنه نخجیر دورادور دیده،حمله ور گردید

چنان ران را به رخش تیز تگ افشرد،تو گویی گرد،چشم هور،نموده کور

از آن سو،آن سوار و اسب . وآن سهراب،همی بُد آسمان از کار او خیره

جوان بُد،گرز گاوین رنگ او در چنگ،خروشان آمد اندر دشت،بهر جنگ

نگه بر رستم اندازید و پندارش به دل می گفت:

بر و دوشش و یا یالش،همال حال من باشد

چو او را دور می بینم،بجنبد مهر و آب شرم بر چهرم برویاند

مدامم زو نشان ها یابم از گفتار مادر نیز،و پندارش بود بر دیدگانم تیز

دلم بهرش شود بیتاب،گمانم رستم است و باب

چو گویم من نشان و کرد،جوابم می دهد او سرد

نباید در نبردش من  شوم با اوی،رویاروی

به رستم گفت : چرا ما بی امان داریم جنگ آهنگ

بیا کین گرز و شمشیر افگنیم و هردو از اسپان فرو آییم

کنار یکدگر بنشسته با می تازه گردانیم و دل از جنگ جستن هر دو برهانیم

جوابش داد رستم ،من کمر از بهر کشتی بسته ام کوبم درِ این مرگ.

پیاده گشتن از اسپان و چون شیران ، به کشتی درهم آویزان و خوی و خون همی ریزان

بزد سهراب دستی بر کمرگاه یل میدان،و چون شیر دمنده بُود او غران

چنان زوری بر رستم بزد تا بند از بندش جدا گشتی ،ورا اندر زمین کِشتی و چون شیری که گوری را به چنگ آرد

کشیده دشنه بران ،جدا سازد سرش چون گوی در میدان

چو رستم مرگ خود را دید، نمودش حیله و خود را ز چنگ مرگ برهانید

چنان سروی خرامان روی سوی جوی آبی رفت ، پایش سست،آبی خورد و تن را شست

همان رستم که گر پا را برِ سنگی نهادستی،به سنگش در فرو می رفت از نیرو

کنون در گل فروماندست و دیده بسته و همراز تقدیرست.

دوباره کشتی کُشتی یلان چون بادبان افراشت

بزد چنگی،سر و یال نهنگ نو رس جنگی گرفت و همچو شیر او را به زیر آورد

و با اشتاب،تیغی از نیامش برکشید،پهلوی پورش را درید و وای از این بیداد.

به خود پیچید همچون گور و آهی بر کشیدش پور

همی گفت آی، من از مهر پدر بیتاب و همره آرزویش می روم در خواب

دریغا آن درخت رنج من بی بار و بر گردید و روی باب خود نادید

کنون من دم فرو بستم و از کام جهان رَستم

زمانی کین زمامداران،رسانند آگهی بر رستم دستان

که بالین پسر خشت است در میدان

اگر ماهی شوی یا چون سیاهی در شبی نایاب،

ستاره گردی و برآسمان پران،بخواهد کین من جوشان .

چو رستم گفتِ او بشنفت،سپیدش روز با زاغ سیه شد جفت

سرش خیره و بیتابی بر او چیره

به جوش آمد و مو را از سر خود کند،گریبان چاک زد از درد

دو چشمش همچو جیحون خون و با خود خورد

کنون سهراب ز این گیتی فراخ و دهر، همی گاسونه می خواهد نه کاخ و بهر

سرای هفت رنگش آتشی افکند،گریبان چاک و خاک رزمگه بر سر،ز چشمش خون همی پاشید و از درد پسر نالید

دم رخشش برید و کوس ها و نای رویین زار نالیدند

سپه چون حال او می دید،به خود پیچید ،برآوردن خروش و با زمان در جوش

از این شومین خبر آمد به زال زر ابا تهمینه را در گوش

چه ها بگذشت زان پس حالشان،شهنامه را بنیوش

که این غمنامه پر باشد ز آب چشم، و نازک دل ز کار رستم اندر خشم.

                                                                 زمستان 96 خورشیدی

 


برچسب ها: شعر نو حماسی ، پسرکش پدر ، مرگ سهراب ، خرم سعیدی ،

جمعه 19 آبان 1396

شکست افراسیاب پس از رهایی بیژن

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

" شکست افراسیاب پس از رهایی بیژن "

نبیره سام،شب هنگام، نهاده گام،کشیده تیغ و دستی زد
گسسته گشته بند از بندِ ایوانِ شه توران
هیاهویِ سواران و درخش تیغ و بارانی ز تیر هر یل ایران
جدا کردست سرهای بزرگانِ دهان پر خون و چشمان مانده باز از یورش شیران
فتاده جوی خون اندر سرا افراسیاب نابکار،کو کشته بُد شاه سیاووشان
چو رستم رخش را می راند و سُم جمباند با خواری درون کاخِ شه توران
همه گستردنی،گنج و کنیزانش فتاده دست در دست یلان کشور ایران
فکنده خانمانش با بنه بنهاده بر اسبان
فتاده ولوله در شهر توران و خروشان گشته شد پیران
همی گفتند کار از کار بگذشته که ایرانی دگر تورانیان را نشمرد انسان
بر آشفتش شه توران و گفتش کوس ها سازید و رویین نای بنوازید
سپاهی سیل آسا چندِ کوهی رو به ره سازید
همه روی زمین پوشید جز دریا و گیتی را بگیرد گرد از سم ستورانی که می رانید.
نگهبانان ایران دیده و چشمش بمالید و همی نالید، گویی دیده باشد خواب
نهان پیغام بر رستم رساند از دشت بی پایاب
در آن دم رستم آن بشنید،زره پوشید
همان ژوپین و تیغ آهن گدازش را گرفته سخت
سوار رخشِ تن پولاد،سوی دشت کین می راند
نگاهی خشم آگین کرد،لشکر چون ستونِ آهن استاده
ز انبوه سیاهی سپاهی،آسمان بُد نیلگون و شد زمین از گرد نا پیدا
نهیبی داد بر افراسیاب و گفت
تو آنی جنگ نتوانی و آنی پشت بر میدان گریزانی
مگر نشنیده ای یک شیر،از دشتی پر از گورش هراسی نیست
کنون جانت برِ این دشت،ز دستم بر نخواهد گشت
شه توران بلرزید و به لشکر جنگ می سازید
خروش از لشکرِ کُه سان تورانی بجوشانید و گرد اسبانشان خورشید پوشانید
ببستند کوس ها بر پیل و بر گاوین دم، دمساز و نالیدند.
دگر سو، تیغ ها رخشان ایرانی، رخان را بر رخ خورشید می سودند
برِ جوشن، کلاهِ خود، تگرگ گرز و بارانی ز تیر و نیزه باریدند
سوار رخش، درفشش اژدها فش، شادمان بر آسمان سایید و گردی راه اندازید
تو گویی روی خورشید جهانتاب،نیل پاشیدند
سرِ تورانیان چون برگ پاییزی، ز هر جنبش به پا افتاده غلطیدند
کله از سر فتاد و پشته پشته کشته ها بودند
شه توران چنین می دید،به خواری روی گردانید
و اسبش راند و بیدادی بر خود خواند
دو پرسنگ از پی اش آن رخش می تازاند
پس آنگه روی سوی مُلکت ایران ابا شادی و پیروزی و گنج شایگان می راند.

#خرم سعیدی پاییز ۹۶ خورشیدی
 Ayapir2.ir


برچسب ها: خرم سعیدی ، شعر نو حماسی ، شکست افراسیاب پس از رهایی بیژن ،

شنبه 11 شهریور 1396

دلباختن سهراب و گردآفرید

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

" دلباختن سهراب و گردآفرید " 

ز توران شد همی سهراب،در دنبال بابا پی سپر کرده
یکی اسپید دژ شد سد راه لشکرش غول فریبنده
درونش پهلوانان و سپهداران،که بودن شاه را بنده
چو دیدن لشکر بیگانه زانسو می کند اشتاب
یکی گردآفرید دختر،سواری چست و اسپ افکن
که اندر آسمان با تیر پران پر مرغی را کند بریان
زره پوشید و گیسو را نهان کردی
کمند رزم و جنگ افزارِ بسیارش مهیا بود
به مثل تندری چالاک،سوارانه سپر کرده سر خود را برِ ایران
بسان شیر،بر یک دشت تورانی بتازانید
و تیرش همچنان باران برِ بیگانه بارانید
بدین رزم آب،تنگ آمد بر سهراب و چون آذرگشسب اندر دلش آشوب
به خود پیچید همچون اژدهایی کو سرش بی تن بوَد میدان
سپر بر سر نهاد و رخ به رخ بنمود با گردافرید گرد آن سامان
بزد سرنیزه ای را بر کمربند یل میدان
همان گردافرید رزم زن،آن شیر این ایران
چنان تیغی بزد،سرنیزه در دستان سهرابش بشد سَرپَر
بدین سان آن نبیره سام،خشماگین و جوشان بر
ابا سرنیزه دیگر،کله خود از سر گردآفرید بِربُود و شبگون گیس،از زیر زره بیرون
سرِ انگشت به لب خوایید و او را دید
رخی برتر ز ماه نو،تنی چون سیمبر سروی،اگر رفتار و گفتارش بود آن سرو
بدین سان کشتی عشق یل سهراب
سپر انداخت اندر دل و بادش بادبان شادیی افراشت
میان تندر میدان به توفان خوش شیرین عشق پاک،لنگر اندوه می انداخت
بلی سهراب عشق آخرین و اولینش بود در میدان و دل مَرده
نه مثل عشق آبایش ابا روداب و تهمینه پس پرده
فقط تاریخ می داند درون خون بخواهد خفت با خواری
ردای غم تن تاریخ می ماند بدین ماتم برِ هر مرد ایرانی

#خُرم_سعیدی تابستان۹۶

Ayapir2.ir


برچسب ها: شعر نو حماسی ، حماسی آزاد ، دلباختن سهراب و گردآفرید ، خرم سعیدی ، نوعی شعر حماسی ،

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396

عشق زال و رودابه پاره شسم

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« عشق زال و رودابه» پاره ششم

گرفتش دستها در دست و بر بزمش نشاند و در شگفت آمد
ز زال زر که سر تا پاش زیبا بود و فر شاهیش ساری
به خلوتها سخن گفتند و در سفتند و مهر خویش ننهفتند
چو اندازه گرفتش زال زر زین کار
بر اندیشید ز اندیش پدر،خشمش فزون گردد
که همتایش بود بیگانه لعبت بار
نمودش روی بر رودابه و گفتش
که دم دم مهر من بر مهر تو چون گل به رنگ و بو گره گیرست
اگر جامه نسا پوشم،ز پیمانی که پیش دادگر دادار بر بستم
تو را بگزیدم و با مهر تو پیوند جان بستم.
ورا رودابه پاسخ داد
تو را ای پور سام و ای گو گیتی به نام
ای آنکه با تاجی و با گنج وجودت افتخار ایران و تورانی
که من پیوند بسته نگسلم تا جان به تن دارم.
سپیده از سرای آسمان سر بر بیاوردش
تبیره بانگ بر می داشت بر هر کوی و هر بامی
به ناچار از بر رودابه از جا خاست
دو دیده اشکبارش را به سوی آسمان گرداند و با گیتی و فرش گفت
درنگی کاش می شد تا یک امشب شب به جا ماندی.
به لشگر گاه،گاه بامدادان،پهلوانان زال زر دیدند
لبش پر خنده،دل پر کام
زبان بگشوده بر گیهان و صدها آفرین گفتش
بخواندی موبد و راز دلش زو گفت
خرد از من چه پران گشته،دل از دست برهیده
و این مرغ گسسته بال خونین دل
به بام پر خرام نو گل رودابه بار انداخت، بگزیده.
نوشتش نامه بهر سام و در بگشود از رازش
سواری جٙلد رٙو بگزید و وی را با سه اسب تیز تگ بر سوی زابل او رهی بنمود
نیاسا تا به سام یل رسانی نیک پیغامم.
چو بند از نامه اش بگشود،بر جا خیره ماند آمال پورش را و  می کاوید
و با خود می غریدی که،ازین پرورده مرغ و زان ضحاکین نسل
تبه گردد نژاد و دودمان آن گو
ستاره اشمران را گفت،وز کار دو گوهر ،او نشان می خواست
نمازش برده و گفتند،کی زرین کمر ،ای گرد
هم رودابه و هم زال،هر دو فرخ اقبالند
از آنان نیک فرزندی بسان پیل با شمشیر
دست بد سگالان بند و از روی زمین کوتاه گرداند
ز پشت سال و زال زر،ابا رودابه نیکو
نکو رستم فراز آمد که شد تاج سر ایران.


برچسب ها: خرم سعیدی ، شعر نو حماسی ، شعر حماسی نیمایی ، عشق زال و رودابه پاره شسم ،

سه شنبه 5 اردیبهشت 1396

عشق زال و رودابه پاره چهار

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« عشق زال و رودابه» پاره چهار

کنیزانی که بهرٍ دادن پیغام،نهاده گام بر بام دل صحرا
پیام از زال زر آورده با گنجی گران زان شاه
برِ بانوی رودابه نهاده راه
رسانده وصف پور سام در درگاه
که چون خورشید،رخشان رخ و همچون گل به شادابی
بود آوازه و نامی،سهی سرویست زیبنده ابا فرِ شهنشاهی
خردمندست و پاکین دل،به سرپنجه قویتر شیر
نویدش داده اکنون با دل بیدار،مشتاق ست بر دیدار
کنونت چاره می باید بر این کار
گُسی کن یک کنیزی بخرد از یاران
رسان زینسان پیامی نزد پور سام شاهنشاه
شها یک شب تو مهمان باش در درگاه.
به دیگر همرهان برگو،
سرا پای سرا را با همان دیبایِ رنگارنگ چینی و تبگهای زر پر می و مشک و شاهبوی خوش بیارایند
عقیق و با زبرجد جام،بنهادند بر سویی و گلهای بنفشه،ارغوان،نرگس،سمن،سوسن به سوی دیگر خانه
چنان شد کز سرای دختر خورشید روی کشور کابل
رسیده بوی خوش بر آسمان و چشم خورشید فلک شد پر .
چو بشنید آن یل سامان که شب مهمان رودابه ست
روزش چندِ سالی سر نمود و شام،
نهاده گام،سوی کاخ آن بانوی رخ خورشید.
فراز بام،چشمانش،نشسته بر ره شه بود
چو دید از دور سر می داد گلبانگی
خوش آمد گویمت ای شاه،
جوانِ مردزادی که پیاده از سرا پرده دو پای خسروانی رنجه بنموده بدین درگاه.
دو گیسوی کمندین از فراز کنگره هشته
بگیر ای پهلوان گردزاد اکنون،و مثل شیر نر برتاز و بر بام دلم بنواز مهرت را
شه از کارش شگفتی دید و آن گیسوی مشکین فام را بویید
کمند افکند بر ایوان و شد مهمان
به کاخی کو بهشت آرا بُد و حورش بُد آن مه روی رودابه.

#خُرم_سعیدی

Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، شعر نو حماسی ، عشق زال و رودابه ، شعر حماسی نیمایی ،

شنبه 2 اردیبهشت 1396

عشق زال و رودابه پاره سیم

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« عشق زال و رودابه » پاره سیم

چو مهراب از شبستانی که زال آسوده بغنوده
به سوی کاخ شاهی شد
دو زیبا رو،یکی دردانه رودابه،بهشت بی هماوردش و دیگر سین دختش جفت
که همچون سرو در باغی سرا پا رنگ و بو داده و زیورهای آرا،پیش روی پر فروغش بی فروغ استند و بی مقدار
پرستش برد شویش را و پرسیدیش از مهمان که این پرورده سیمرغ 
زیبد تخت شاهی را؟
چنینش داد پاسخ،ماه روی مهربانش را:
که در گیتی،سهی سرویست بالا قد،کمر باریک و دل شیرست و زورش پیل افزونتر،ورا باشد گشادان شانه،رخ چون ارغوانش سرخ
دو نرگس آبگونش مست،
به گاه کینه باشد او نهنگ و روی اسبش اژدهایی تیز چنگ و همچو آهویی به تگ باشد
سزاوار ست شاهی و جوان بختست
فقط آهوی او موی سپید چون پر قویش بود کو نیز زیبا و فریبندست.
چو این اوصاف پرا شد به گوش دخت شه بنشست
تو پنداری رخ گلنارگونش را به آتش کشته ای آرام و آذرمش بشد از دست
همان دختی که تاج دختران چین و ماچین بود و هندستان و شاهان جهان بودیش
دلش لبریز مهر زال نادیده و پندارش پران سوی رخ او بود
ورا نا دیده مهرش صد دله مهر دل او شد.
بهار دلگشا در راه،
کنیزان گاه یا بیگاه،برای چیدن گل می شدند بیرون از درگاه
نموده وصف رودابه بر آن شاه:
تنش اسپید پیلسته،تو گویی تافته باشند در یاکند و گوهرها و گیسو ،تاجی از مشک است و زنجیری که شابو پیش او بی بو
دو چشمان مست،کمانداران ابرو،پاسبان شرمگین رخسار و بینی سیمگین کلکی به دریای رخش انداخته لنگر
دهانش تنگتر از مستمندان دل
دو رخ گویی پیاله پر می و دایم به جوش و خونچکان باشد
کنونش هیچ بتگر یک بتی چون وی نیارایند و نشنیدند
چنان می دان،رشک ماه پر نقش بهاران و دگر استارگان باشد
لبان لال فام او سزاوار لبان پور سام و بس
ورا کامش به کام زال زر پیوند میمون ست
کلام از کام چون تیری به گوش و هوش شه پر گشت
دلش پر می گشودی سوی سودای رخ روداب
کنیزان چون پیام از زال بربودند بر بانو
به گفتندش به پور سام، گاهست گام بگذاری بر بام سرای نو گل مهراب.

#خُرم_سعیدی
Ayapir2.ir
Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، شعر نو حماسی ، شعر حماسی نیمایی ، عشق زال و رودابه پاره سیم ،

سه شنبه 29 فروردین 1396

عشق زال و رودابه پاره دیم

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    


« عشق زال و رودابه »پاره دُیم

و ایدون زال زر بنشست بر تختی ز پیلسته
نهاده بر چکاد کله اش تاجی نگارنده
به دستش گاوسارین گرز و بُد شاهیش زیبنده
پس چندی،ز بهر شادکام ایام
نهاده روی سوی کشور مهراب در کابل که بودش باژ دار سام
نژادش بود بر مرداس و شاهی،پهلوانی مرد و نیکو چهره و بخرام
ورا چون زال زر دیدیش
کمان مهر مهرابش اثرها کرد چون مژگان جانان و دل عشاق
بزرگان و مهان کشوری گفتند زال زر
که مهراب از پس پرده،یکی دختر بسان سودِآب اندر
تو گویی بتگری بنشانده سرتا پاش گوهرهای رخشان بدخشانی
رخش خورشید رخشان و بهشتی قامت و  تن ساگ
کمندش گیس،دهن گلنار،لبانش برگی از بیدی
دو نرگس مست،مژگان تیره پر از زاغ
دو ابرویش کمانِ کشور طراز
چنانش دان که گویی یک بهشتی را بیارایند در دیبا
وگر بینند حوران و پری،سرگشته می گردند در دنیا
سخن چون زین زن زیبا رسد زینجا
دلش جوشید و هوشش پر کشید و شب به زاری زال بگذشتش
پگاه آمد در خرگاه شاه ،بهر دل مهمان 
ورا پرسید احوال شب دوشین و گفت ای نازنینا شاه
تمنا دارمت تا پا گذاری در سرای ما..‌.



Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، شعر نو حماسی ، عشق رودابه و زال پاره دیم ،

دوشنبه 28 فروردین 1396

عشق زال و رودابه

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    


«عشق زال و رودابه» پاره یکم

شگفتی گفته گویم،روزگار زال زر اکنون
که از سام یل و آن ماهروی گلرخ و شب گیسِ مشکین مو
بسان هور،مو برفین،سیه چشم و تنومند پهلوانی بچه ای آمد
تنش سیمین،رخش همچون بهشت و شیر دل بودیش
چو سامش دید،از گیتی امیدش گشت پاژین گون
رخش پر شرم و خشماگین،درون کاخ می پویید و می نالید
چه گویم پاسخ این مردمان کوی و هر برزن
که این نو رس،پری زادیست یا یک دیوزاده چون پلنگ ابلق
همی خشمش فزون گردید و آن کودک به کوهی سر به پروین سوده افکندند
همان کودک که سام یل ورا دستان و بندش کرده بد در کُه
برش سیمرغ مهرآورد و دایه گون ورا پرورد
فراز کُه کِه بُد آراسته لانش ز چوب صندل و چندن ابا داربو
گذشت ایام و این کودک همی بالید
پدر خوابی گران زو دید و با مردان موبد نیز اندیشید و بسگالید
جهان پویید و پورش را بر البرز کُه می دید کو انباز سیمرغ ست.
چو چشم سام شد روشن بدان نو گل
دلش شادان و لب خندان ورا نامید زال زر
یکی شاخ برومند و هنر پرورده سیمرغ
دو چشم و مژه اش چون کرف و مو چون برف و رخسار و لبان چون خون
دو بازو شیرفش،پیلی ژیان سرکش
سزاوار کیانی تخت می دیدیش او را پادشاهی داد در زابل.... 

#خُرم_سعیدی r
Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، عشق زال و رودابه ، شعر نو حماسی ،

شنبه 18 دی 1395

پاره چهارم کین خون سیاوش

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
«ادامه کین خون سیاوش پاره چهارم »

سیاوش،فر و بختش خفت و با کین شه توران بشد او جفت
یکی بی مغز« گرسیوز»که بدگو بود و با بَددیو بُد دمساز
سگال بد نمودش شاه بی مغز سبکسر ،آنِ توران را
نمود آهرمنی ره را برای آن انیرانی برادر کو مدامش تشنه خونست
به مثل دیو اکوانش و یا دیدار چشم گاو
همه وارونه می گفتند خوبیِ سیاوش کو 
زمان نادیده بد گفتار یا کردار بد از او
کمر بستند بهر جان پاک نیک شه پرورده رستم
اجل بر اسب بنشاندند به بانگ تیز می راندند
برِ آن بی گنه تازید و خورشیدش تبه سازید.
سیاوش شاه برِ شه اسب مثل کوه بد آرام
نگه می کرد کژ اندیش قوم نابکاران انیرانی.
سران لشکر توران،ز بیم افراسیابِ بد کنشتِ دیوگونِ دون
برِ آن شاه و اسب پیلگونش ،نیزه و گوپال باریدند
به فرمان ستمگرشاه مردم کش،تهی از فر هر ایزد
سیاوش را به سوی آن بیابانی که هرگز هیچ جاندار زمین رویی
کزان سر بر نیاوردی،چمان و گه خمان بردی
گزند روزگاران بین و کار مردم کژ پیش
گشودستند درِ کینه،در آن دشت ستم گویی
نهادستندکشتی ها برِ دریای خون برپا
تن پیلین شه را، بر زمین خشک افکندند
سر سیمین او را بر لب زرینه تشتی خوار بنهادند
و با الماس گون تیغی تنش از سر جدا کردند
تنی چون اژدها غلطان و خون گرم او جوشان
گیاه پر سیاووشان ابا اندوه و غم رویان
دم مرگش چنین واگویه کرد آن شاه
ز من شاخی برآید تا ستاند کین من از این بدِ بدخواه
نماید تازه آیین جوانمردی و رادی اندرین دنیا
درآرد داد اندر سربه سر گیتی به زیر پا...
خروش از آسمان زد بانگ تا خون سیاوش دید
سپر زرین خورشیدش سیه گون شد
وزیدش گردبادی سهمگین و روز،شبگون شد.
فرنگیس آن گل همدم چو آگه گشت
دلش پر آتش کینه رخش خونین
گشودش آن در گنج سیه چشمان و رود بی کران خشم جاری شد
چکیده بر رخان لاله گونش لولو لالا
بزد چنگی بر نیلوفرین گیسش
برید آن مشک فامین گیس،میان را با دو گیسو بست
و با ناخن گل رو را خراشید و  پدرافراسیاب و گردش بی مهر دهرش ناسزاها گفت.
خبر چون برق،ایران و هم ایرانی براشوبید
دوتا کشور یکی چون آتشست و دیگری چون باد
دل آشوبِ سران لشکر ایران،پر از اشتاب و رود مهر خون جوشان
به زیر سم استوران ایرانی
تبه گردید هم توران و تورانی
از آن ایام تا جاری بود رودی
همه گیتی برِ خون سیاووشان و دیگر بیگناهان تا ابد جوشان
بود نفرین ابر بدکار و بدکردار هر دوران.

#خرم_سعیدی زمستان۹۵ خورشیدی

Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: شعر نو حماسی ، پاره چهارم کین خون سیاوش ، خرم سعیدی ،

دوشنبه 15 آذر 1395

کین خون سیاووش ،پاره سیم

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    


« ادامه کین خون سیاوش ،پاره سیُم»

دوپاره شوم پیوندان،همان سودابه و کاووس
که از وی هنر و فر پر کشید و رفت 
فریب گنج خورد و رنجِ پورش ساخت
ز زهر کین و خود خواهی،جگرگاه گل شاهی 
به درانید مثل پور زال زر،گاهی
به دشت شاهی ایران،دوباره باد کاریدند و طوفانش سبب شد
آن یکی فرزند بی مانند ایرانی،ببرد مهر دست شادی شاهی
گُسی گردد به جنگ،افراسیاب بد کنشت شهر تورانی 
کسی کو ترکشش پر گشته بُد از آتش کینه،و کار کارزار روزگارش بوده است زهر گزاینده
به دشت شاهی ایران،درخت شعله اندر سینه می کارید
نگون سار است کلید شوم دیوین هوش او در چاه کینه ژرف
ستم پیشه شهی کو می گشوده نو به نو نقبی
به مانند گراز،هاماوران تازی
همی تازید گه گاهی به سرحدات دور کشور ایران و بنمودش ورا چنگال.
و اما،زان طرف صف بر کشیده لشکر ایران
سپهدارش سیاووش شاه
و چون تکرار می گردد سپیده ،تابش آیینه رخسار شاهش بد.
توانگر،گرد،دریاواردل از ملکت ایران
سواری،پهلُوی،بر اسب رهواری به رنگ تنگ دل شب بود
و چون خورشید رخشان کو کشد شمشیر
شب بیداد ره گم  کردی از دادش
بهشتی بود سرشار از رگ و پیوند شاهنشاه ایرانی 
مدامش داد می دادی و یاری می رسانیدی به مظلومان و اندوه می سترد  اندهگساران را.....
#خرم_سعیدی پاییز۹۵ خورشیدی


برچسب ها: شعر نو حماسی ، ادامه کین خون سیاوش ، خرم سعیدی ،

چهارشنبه 12 آبان 1395

ستم ستیز

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    


«ستم ستیز » 
(به مناسبت سیزده آبان روز استکبار ستیزی )

در این دوران افسون سا
ستمگر در لباس میش،اندر رمه پنهانست
سیاهی اوژن و کژ  پیشه باشد او
از اندیش کجش دل ریش 
مدامش می کند کاری گزاینده 
درِ دژخو دلش پیوسته اندر دشت کینه دشنه رویانست
به دستش کشته گشت آزاد و آزادی 
نهد بر جان ما خنجر، ببسته بخت ها بر سنگ از خواری 
نهاده بر دلان اندوه پیکر کوه 
جگرگاه دل مردم دژم گشتست و رنجور است و پر اندوه 
نوای تار و بانگ نای بشکسته 
به جای رامش و شادی 
عزا و ماتم و چین جبین رسته
بریده چادر شبرنگ اندر قامت هر مرد أین سامان
از "اعوان"ستم، خورشید قیر اندود و گریانست
گرفته دامن دل را شب تاری 
و خشمی چند رستم هست بر دلها از "اغوال" ستمکاری 
کجایید آی ابر مردان جوشن ور 
دلان دریای جنگاور 
کجایی مرد گرد رستم دوران 
که چون بادی دمان تازی 
براندازی یکی آتش برِ این پرده تاری 
فراری گردد از اینجا ستمکار و ستمکاری 

#خرم_سعیدی پاییز ۱۳۹۵ خورشیدی


برچسب ها: ستم ستیز ، شعر نو حماسی ، خرم سعیدی ،

جمعه 24 اردیبهشت 1395

چاه بیژن

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

" چاه بیژن "
"به روح بلند فردوسی به مناسب بیست و پنج اردیبهشت روز فردوسی كه هر روز روز  فردوس است.
شاه مرغان چشم بگشا
كوه قافت سوختند
آینه افلاكت افتاده به چاه
پره های چرخ خورشیدی شكست
مار،زهرش را به چشمه ریخت از جوشش فتاد
آن كبوتر شاخه زیتون به منقارش اسیر
پنج گلبرگ گل نیلوفر از بن خشك كردند و به بادش داده اند
شیر شمشیرش به دیو شب سپرد
لشكر هاروت و ماروت،در رهِ مشرق نهادستند گام
باز ضحاك از دماوندین چاه
بند بگسسته هویدا گشته است
باز افریدون به بند
كاوه در كوره فكندند سوختند
رستم از زابل برفت
باز بیژن در چه و خون سیاوش بر فناست
روزگاری دیگر است.
#خرم_ سعیدی بهار٩٥ خورشیدی 


برچسب ها: چاه بیژن ، شعر حماسی ، خرم سعیدی ، شعر نو حماسی ،