تبلیغات
آیاپیر (خرم سعیدی ) - شعر بختیاری - مطالب شعر نو نیمائی
جمعه 10 فروردین 1397

بهار غمین

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :شعر نو نیمائی ،

 بهار غمین »

در بهار یخ زده افسرده و غمگین
ترش رو،سنگین،سیه خو، ابرها
سهمگین و سرد چون حمام مرگ
ترس چون رودی در او جاری
گاه بیگاه با شلاقِ داغ داغ
می نوازد روح های ایستاده چون درخت
آن پری زیبای اندُهگین چنان
تا که گویی نور،دائم مدفنش گور است
غرق غصه با غمی جانکاه
مثل دزد و ترس او از نور
گونه اش سرخ و لبش خاکستری از شرم
زیر زنجیر امیر زورگوی شب
پای بست و در قفس در پشت و پس دیوار
او امیدش پوک،همچون وعده های مردمان کره ای دیگر،زما بهتر
غرق در دریای رویای شبی پر نور
گاه خش خش های قلبش پر تپش،دردین
در غبار مه گرفته می شود احساس
همچنان او زادهْ ترسِ خانمان زادی کمین کردست
مثل مرده زاری گرم،کو به شب باید از او رد شد به تنهایی
بهار است این،بهاری ساکت و غمگین.

#خرم_سعیدی بهار۹۷ خورشیدی


برچسب ها: بهار غمین ، خرم سعیدی ، شعری وصفی ، شعر نو وصفی ،

سه شنبه 8 اسفند 1396

پسر کُش پدر

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :شعر نو نیمائی ،

پسر کُش پدر

همی بچه را بازداند ستور   چه ماهی به دریا چو در دشت گور " فردوسی،بیت 707 شاهنامه چاپ مسکو"

 

زاغ پران شد،سپیده بر دمید و خور ز خواب خوش جهید و زرکمندش را کشید

تند باد آمد ز کنج و برگ ریزان شد ترنج

وان یل ایران زمین رستم، ابا سهراب، کمان ها زه، زره بر گبر و بر ببر بیان بر تن

سوار اسب در آوردگه ، سرِ سرنیزه ها را آنچنان بر یکدگر سودند

سر سرنیزه ها بشکسته شد از خجلت و از زور رزماور

ز چاکاچاک شمشیر آتشی شد تیز

تو گویی رستخیز است آن که شد شمشیر ریزاریز

ز نیروی پدر با پور،همه گرز گران خم گشت و آن برگستوان بر اسبشان شد ریز

دگر اسپان و دستان یاوریشان تاب نتوانست

همه تن خیس از خوی،خاک تا افلاک،رها گشته،زبان از تشنگی شد چاک

یل دستان چو دستش از هنرهایی که می دانست وامانست

دلش اندوهگین و کار او در کارزار نوگلی نو رسته می شد خوار

تهمتن چون پلنگ گرسِنه نخجیر دورادور دیده،حمله ور گردید

چنان ران را به رخش تیز تگ افشرد،تو گویی گرد،چشم هور،نموده کور

از آن سو،آن سوار و اسب . وآن سهراب،همی بُد آسمان از کار او خیره

جوان بُد،گرز گاوین رنگ او در چنگ،خروشان آمد اندر دشت،بهر جنگ

نگه بر رستم اندازید و پندارش به دل می گفت:

بر و دوشش و یا یالش،همال حال من باشد

چو او را دور می بینم،بجنبد مهر و آب شرم بر چهرم برویاند

مدامم زو نشان ها یابم از گفتار مادر نیز،و پندارش بود بر دیدگانم تیز

دلم بهرش شود بیتاب،گمانم رستم است و باب

چو گویم من نشان و کرد،جوابم می دهد او سرد

نباید در نبردش من  شوم با اوی،رویاروی

به رستم گفت : چرا ما بی امان داریم جنگ آهنگ

بیا کین گرز و شمشیر افگنیم و هردو از اسپان فرو آییم

کنار یکدگر بنشسته با می تازه گردانیم و دل از جنگ جستن هر دو برهانیم

جوابش داد رستم ،من کمر از بهر کشتی بسته ام کوبم درِ این مرگ.

پیاده گشتن از اسپان و چون شیران ، به کشتی درهم آویزان و خوی و خون همی ریزان

بزد سهراب دستی بر کمرگاه یل میدان،و چون شیر دمنده بُود او غران

چنان زوری بر رستم بزد تا بند از بندش جدا گشتی ،ورا اندر زمین کِشتی و چون شیری که گوری را به چنگ آرد

کشیده دشنه بران ،جدا سازد سرش چون گوی در میدان

چو رستم مرگ خود را دید، نمودش حیله و خود را ز چنگ مرگ برهانید

چنان سروی خرامان روی سوی جوی آبی رفت ، پایش سست،آبی خورد و تن را شست

همان رستم که گر پا را برِ سنگی نهادستی،به سنگش در فرو می رفت از نیرو

کنون در گل فروماندست و دیده بسته و همراز تقدیرست.

دوباره کشتی کُشتی یلان چون بادبان افراشت

بزد چنگی،سر و یال نهنگ نو رس جنگی گرفت و همچو شیر او را به زیر آورد

و با اشتاب،تیغی از نیامش برکشید،پهلوی پورش را درید و وای از این بیداد.

به خود پیچید همچون گور و آهی بر کشیدش پور

همی گفت آی، من از مهر پدر بیتاب و همره آرزویش می روم در خواب

دریغا آن درخت رنج من بی بار و بر گردید و روی باب خود نادید

کنون من دم فرو بستم و از کام جهان رَستم

زمانی کین زمامداران،رسانند آگهی بر رستم دستان

که بالین پسر خشت است در میدان

اگر ماهی شوی یا چون سیاهی در شبی نایاب،

ستاره گردی و برآسمان پران،بخواهد کین من جوشان .

چو رستم گفتِ او بشنفت،سپیدش روز با زاغ سیه شد جفت

سرش خیره و بیتابی بر او چیره

به جوش آمد و مو را از سر خود کند،گریبان چاک زد از درد

دو چشمش همچو جیحون خون و با خود خورد

کنون سهراب ز این گیتی فراخ و دهر، همی گاسونه می خواهد نه کاخ و بهر

سرای هفت رنگش آتشی افکند،گریبان چاک و خاک رزمگه بر سر،ز چشمش خون همی پاشید و از درد پسر نالید

دم رخشش برید و کوس ها و نای رویین زار نالیدند

سپه چون حال او می دید،به خود پیچید ،برآوردن خروش و با زمان در جوش

از این شومین خبر آمد به زال زر ابا تهمینه را در گوش

چه ها بگذشت زان پس حالشان،شهنامه را بنیوش

که این غمنامه پر باشد ز آب چشم، و نازک دل ز کار رستم اندر خشم.

                                                                 زمستان 96 خورشیدی

 


برچسب ها: شعر نو حماسی ، پسرکش پدر ، مرگ سهراب ، خرم سعیدی ،

یکشنبه 1 آذر 1394

دژخو آئین

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :شعر نو نیمائی ،

" دژخوی بد آئین "

" سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت"" حافظ"

درین دورانِ با تلبیسِ ابلیس و هزاران كید آتش زیر خاكستر
جهان را باژگون و گیج می بیند به مثل گاوسارین چشم
دمادم تیرگی دشتی،شود بر فكر او چیره
و جانشان گنگِ وهمی با حماقت جفت از اندوه، هزاران سالها مانده
درون پوسیده،جوشان خون
رسد از راه، غم افزا و سیاه و بیم زا آئین
خورد پیوند درد و ماتمی نو زاید از پارین
گلوی مردمان با مرگ در انباز
فغان آوای اندوهان و دل لرزان
بلندای زمین تا آسمان پیچان
به جای بذر انسانی،بكارد كارد یا قتاله قتلِ آلتی دیگر
هم اكنون بدرود شمشیِر جهل،اجدادشان كشته
به دستور ابر ارباب لاحول ولا گویان
ابا رسم حماقت،ارث باقی مانده اجداد
گرفته ریشه از فرهنگ بدوی و بیابانگردی و جهل و خرافه سالها دوران
به مانند ددان خون ریز،حدیث قرنها بر لب
از اول تا كنون آنكس كه بشكستند
چه ظالم بوده یا مظلوم
ببستند از قفا با تار جهل و فخر اجدادی
و با شمشیر بی دینی به نام دین
همان كاری كنند آنسان كه انسان شرمش آید تا برد نامش
دریغا از خزانْ باغِ وجود باقی انسان این دوران.

" خرم سعیدی پاییز٩٤ "


برچسب ها: خرم سعیدی ، شعر نیمائی دژخو آئین ،

سه شنبه 19 آبان 1394

شب و شب

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :شعر نو نیمائی ،

"شب و شب"

شب شكست
نور،درِ روز به شاهراه گشود
بانگِ خوشی زد امید
بندیان،بند به پیوند دل
وهمِ نجاتی برشان داشته
شادمان،پای بكوبند و شاد
چشم بگردانند بر سوی نور
می دمند سوی او،آه دل و دردمند
مثل اهن-گر- كه دمد كوره ای
نیم سوز،باز دود
سركش و نااهل و چموش است شب
پای دار،بسته چه پیوند خوشی با بدی
باز در صبح به بند،بسته به چندین كمند
بوی سبك پای خوش آن امید
رخت ببندید به آهو نسیم
رفت و دوباره شب دیگر دمید
آه از این شب،چه سمج،دیرپا
بندٍ دل و پا به جا
آه آه.
" خرم سعیدی پاییز٩٤ "
ayapir2.ir


برچسب ها: خرم سعیدی ،

دوشنبه 11 آبان 1394

درد زنده بودن

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :شعر نو نیمائی ،

" درد زنده بودن "

راز زاد زندگانی در زمان
در گذار روزگارِ درد در پهلو
لنگش خردینه دارد با دل خونین.
بر كلاه آسمان گمیخ خشم
وحشت اندودست و خو ناكرده درد
شعله درد دلی چون آب دریا در
جای پای زجرهای روزها بر پیكرش
همچو گنگین ماهتابی در میان آسمان با ته نشین رنج
همنوا با فقر و آهنگ سیاه
یا كه همپهلو،هماوا با ستم
همچو دیواریست دودآلود، لاكردار درد
خواهر همزاد فقر،غم به غم افزون همی می كرد.
در مهار هر نگاه،دست ها گویا
غم به چشمان،رازها بر پشت اشكش گم
چهره ی درد كویر دل گره خورده
سوخته لبخند بر گودال غم گوئی
خشم در چشمش دوان چون اسب
با صدایی اشك آلوده هویدا كرده بودش بقچه اندوه
حتا آسمان رنگش دگرگون گشت از این ظلمت
آری اكنون گم شده شب در سپیده
سایه های نور خشكیده
رود دلتنگی روان تا بیكران دور و اشكی چشمه گون جاری بسان باد در صحرا
اكنون زندگی جار-ی-ست.

" خرم سعیدی پاییز٩٤" ayapir2.irد


برچسب ها: شعر نو نیمائی ، خرم سعیدی ،

پنجشنبه 7 آبان 1394

شب فرو شدان

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :شعر نو نیمائی ،

" شب فروشدان "

همزاد لجباز زمان
با اندوه دلشكن
با تلنبار قدح درد
با مالامالِ خشم همبر
گام در كام سیاهی
زبانه می كشید .
جلای ستارگان به رنگ اندوه
سر به سر از رمق افتاد.
خروس سبك بال سحر
فروشدانِ شبِ شوم را جار زد.
بادِ نازِ سبك رفتار
برای نور، تا گلوی آسمان سر كشید
با غمآوازِ نرم ِ نفسِ سپیده
پا بر كاكل كوه
چشم به راه برآمدان رنگهای بكر بود.
لبخندِ زلالِ دلكشِ آفتاب
دل به زمین،چشم به ابر دوخته بود
دیگِ جانِ شبِ دیجور را بر سرِ خشم آورد.

"خرم سعیدی پاییز٩٤"


برچسب ها: شعر نیمایی ، شب فروشدان ، خرم سعیدی ،

سه شنبه 28 مهر 1394

دروگر

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :شعر نو نیمائی ،

"دروگر"

به طاق آسمان چسبیده بُد خورشید
وُ راهش كج نمی شد،هیچ
انگاری كه لنگر گیر اندر صخره خارا
هُرومش سخت جانكاهست
به آتش در نشسته دشت
آنگاهی كه داری داس را در دست
وُ بیهوده زمین بخل را كاوی برای نان
دروگر نیز با سختی اسیر وهمِ  پندار دو تا نان زمستان یتیمانست
زمانی كه وزان بادِ زمین و آسمان حبس ست
دروگر در دلش بیت بلاخیزی كند نجوا
لبش مهر و كلامش سنگ شد در سر
شناور در خیال خود
درون سینه پنهان كرده رازش را
پران پندار و اوهامش به چاه دل
تو گویی آفتاب و آسمان راز دلش دانست در ژرفا
كه او هم خشمگین سنگین و تبدارست.
"خرم سعیدی پاییز٩٤"
ayapir2.ir


برچسب ها: شعر نیمایی ، دروگر ، خرم سعیدی ،

چهارشنبه 8 مهر 1394

جنگستان

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :شعر نو نیمائی ،


" جنگستان "

 

خدنگ اشتیاق جنگ

فرو بکوفت طبل چپ

هرآنکه دانشی نداشت .

زمانه گشت و بر نگشت هوش او

چه آتشی نهان به زیر بال و پر

نهاده جاهلی بشر

وُ گام گامِ غول جنگ

علم به دست و می دود

عرب ستم-ستان

غریو دیوسار او

نهیب سالیان دور

کشید خنجر و ببست چشم قلب پیر او

کشد، اسیر و بند می کشد

وُ عقل دزد و مهرِ دیریاب بُود

وُ رود عشق و مهر او

فرو شده به سوی گند آبها-

همی گسسته مهر و جاهل است نوز

وُ جاهل است و جاهل است .

 

مهر 94 خرم سعیدی - شهریار

 



برچسب ها: شعر جنگ ، جنگستان ، خرم سعید ، شعر نیمائی درباره جنگ ،

دوشنبه 6 مهر 1394

حاصل زندگی

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :شعر نو نیمائی ،

" حاصل زندگی "

آفتابِ زرنگار
مثل از بند رستگان
با یورشی بی محابا
با گزشی غافلگیرانه
با واقعیتی محتوم
با بغض بیهودگی
با نگاهی تشنه و مات
با فضایی دلگیرتر از فراق
در،آرام-فرسایش- گاه- زمان
تازیانه می کوبد
تا ته بنبست حیات
منتظر پاییز تن باشیم
و شتری که منزل به منزل می خوابد
از چینه بیاید یا از تن مغموم دیوار
برای بردن یادگارِ ماندگار
آنگاه ، زخم روح بازماندگان
با مرحم صبر
دذرمان شود.

" خرم سعیدی تابستان 94 "


برچسب ها: شعر نو ، شعر حاصل عمر ، خرم سعیدی ،

جمعه 3 مهر 1394

درد

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :شعر نو نیمائی ،

" درد "

یکی بیکار و بی سامان
بسان لشکری ،هشی گرو نه داشت
مشتی بود از خروار خروار همگلیمانش
قدمکش سینه کوهی راه می پیمود
ز بختش نا سزا با کوه دادی زد
صدا را وا گرفت از کوه
درون سینه اش نالید
چون یادی به بادی سرد
تنها مرگ آری مرگ
هگرز از او دروغی بر نمی آید
و تنها مرگ در این مملکت داد است
کزو همواره فریادست
تنش را همچو بیرق یال کوه تاباند
دو چشمش در زمین و آسمان چرخاند
و چیزی گفت با چشمان غمبارش
لبانش مرده گوئی بود
گره خورده و زندانی زبانش نیز
و نعشش فرش کوهستان.


برچسب ها: شعر درد ، شعر نیمائی ، خرم سعیدی ،

دوشنبه 30 شهریور 1394

صلح

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :شعر نو نیمائی ،

"صلح "
"به مناسبت روز جهانی صلح،بیست یکم سپتامبر برابر سی شهریور"

قبای فرشته پوش
کبوتر نوید ده نیاز راستین
ای پهلوان مهربانی، ای صلح
نوید ابدی ده تا از فراز آز بگذرد
واعظان مرگ جبهه ی جنگ
ای صلح،ای صعبترین گریوه
از فراز دل خویش
سیلاب سیاه جنگ کشتارگر را
به ابدیت بتاران
ای والاترین خرد، ای صلح
هفت مهر نیکی را بر جهان بتاران
تا در سایه سار شاخ زیتونت
غرور گره گیر جنگ
دلمرگ شود
و آسمان آرام بر فراز بنما
ای نیاز راستین،جاوید ابدی
ای صلح.

" خرم سعیدی"


برچسب ها: صلح ، خرم سعیدی ،

جمعه 20 شهریور 1394

شیر سنگی

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :شعر نو نیمائی ،

سنگ شیر

"تقدیم به دکتر قنبیر مولف کتاب شیر سنگی"


ای شیر گران سنگ دیرپا

بردباریت ز کوه واگذراندی

در پیش نمای صحرا

جنگل خیس شجاعت آخرین آهت

ابر خشکی نشستی خسته و تنها

در پسینگاه سنگپوز کوه

سرخوش آمدن شب

نظار نامردمانه ترین زندگی

با تمامان سازوار غم بار

با نهادگی طره زرتار زندگی شیر دیگری

در سردنای دهر

یادمان دراز آهنگ خلوت خا کنشینانی

در خیزخاکانه ترین هوای بی هوا.

نگاهت فراپیش

توفش فرا نگریستن دیگریست

فراز آسمان به جاودانگی

تا با پسین نگاه ددی دیگر زور نگوید

 

خرم سعیدی تابستان 94


برچسب ها: شیر سنگی ، خرم سعیدی ،

یکشنبه 15 شهریور 1394

زندگی تازه

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :شعر نو نیمائی ،

"زندگی تازه"


به تازگی با رنگ دیگر زندگی

مویم گوش تیز کرد

گوشم کف دستم گذاشتند

با برگ ریزان سرخ دندان هایم

با دوختن چشم هایم با نخ سیاه

زمستان دیگری نمایان شد.

باید به غار قبر آرزوها جهید

دندان های خفاشان شمرد

تا چوپانان دور دست

نیلبک بنوازند و ماران افسون کنند

آنگاه یخ زندگی آب شود

شکوفه نو دهد

و آن را بیاغازیم دوباره

 

خرم سعیدی  - تابستان 94


برچسب ها: زندگی تازه ، خرم سعیدی ،

سه شنبه 10 شهریور 1394

پل

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :شعر نو نیمائی ،

" پل "

آی دریانورد دلیر
رویا!
با کدام ترازوی بی تراز
سنجیدی قدرت و خود خواهی حاکمان هیولا وش را
تا از فراز پل آینده به گذشته روند
و تماشاگر نامیزان ابدی باشند.
تا گذشته ما را شکل دهند.


تابستان94 - خرم سعیدی


برچسب ها: شعر نیمائی ، خرم سعیدی ،

پنجشنبه 5 شهریور 1394

دغا

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :شعر نو نیمائی ،

" دغا "

دست خائیدیم و نالیدیم
از دست دلقکان نالنده
دردا،گوش انسانواره را
نفسبندانه می رقصانند
با سوهان شکنجه
با رنگین كمان کلمات
پل موریانه زده می سازند
با دروغ بهتر از راست
حهان چون باغ را
برای شریرانه ترین مردان شهوت باره
بینبارند از همه چیز و هیچ
آه بر گور انسانیت
کجاست خاموشی بزرگ.


خرم سعیدی -تابستان 94


برچسب ها: شعر نو نیمائی ، دغا ، خرم سعیدی ،

شنبه 31 مرداد 1394

مترسک

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :شعر نو نیمائی ،

" مترسک"

تا کی چون مترسکی سیاه ترسان
بر شاهراه گورستان
در کنار مرده خواران
بر تابوت زندگی بنشینیم
تا واعظان تلقینمان دهند
باید پریدن آموخت و ایستاد
چون شعله ای در باد
بهر ره گم کردگان
اگر پرسند ره کدامست
گوییم شور و نور



برچسب ها: شعر نو نیمائی ، مترسک ، خرم سعیدی ،

پنجشنبه 29 مرداد 1394

دژ خو

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :شعر نو نیمائی ،

"دژ خو"


چماق دروغ

لمیده در کنار جهل سیاه

بر جهان وانهادند

خود ستایان دگر گشته.

جهان را در شامی دراز

در انبوه ترین تاریکی

با جادوی مقدس

با بزرگ دروغ بزک شده

دگر گون سان کردند.

ما با تیر دل دوز تلخ خشماگین

شبانگاه آتش افروختیم

نهانی نگریستیم

چشم خواباندیم

گل منقل دل خود را

با تیغ کلمات

با بانگی فریاد خواه

غرنده و غضب ناک

بر عصای موسی کوباندیم

 

خرم سعیدی تابستان 94


برچسب ها: دژخو ، خرم سعیدی ،

پنجشنبه 29 مرداد 1394

ما کذامین چوب

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :شعر نو نیمائی ،

"ما کدامین جوب "

مثل " سعدی" بر سرِ افسانه باز
مرغ پندی را توان پران نمود
ما کدامین چوب خوب جنگلیم
می توان چوبی شد و دستی گرفت
یا به آتش رفت و نانی گرم کرد
یا که همدست تبری دستی برید
تخته ای - برساق دیواری - سیاه
مشق علم کودکی نو پا شویم
چوب کبریتی شویم و همرهش
ما بر افروزیم نرمک شعاه ای
جنگلستان جهانی را بسوزانیم شاد
گر نباشد دلبر عقلی به بر
کور بودن بهترین است ای پسر


برچسب ها: شعر نو نیمائی ، خرم سعیدی ، ماکدامین چوب ،

دوشنبه 5 مرداد 1394

شعر جنگ

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :شعر نو نیمائی ،

" شعر جنگ "

" به ستم دیدگان جنگهای تاریخ "

جانتان زندانی وجدان باد، آی
واپسین انسان نمای دیوگون
ای تو آغاز همه پایان های آدمی
خاک انسانیت از دست شما
آب شد، نایاب مثل کیمیا
گرچه الماس و زغال سنگ از یک بسترند
رو سیاهی ماند بیخ ریشتان
ابر پستانش بخوشید از بدی
نام خود را می گذاری آدمی
بهتر آنست باز بر گردی به غار
ای تو آغاز همه قال و مقال


" پنج مرداد مصادف با ششم اگوست
هفتادمین سال بمباران شیمیائی
شهر هیرو شیمای ژاپن توسط آمریکا
در سال 1945 میلادی"


برچسب ها: شعر جنگ ، جنگ شیمیائی ، شعرنو نیمائی ، خرم سعیدی ،

جمعه 2 مرداد 1394

ما هیچ

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :شعر نو نیمائی ،

" ما هیچ "

 

ما، رامترین جانور خانگی

در پسینگاه خورشید غم

یخ دلتنگیمان می شکند

در گرداب مرده ریگ فریب غروب.

اندیشه های سربی مان

زیر پا فشاری اندک

دندان کروچه می کند

و مانند سنگ پرتابی کم فروغ می افتد.

تنها تر از تنها در ژرفترین دلمرگی درد

در پس پرده سیاه اشک

در میان دریای ریا

مرگوار می زییم

تا رودان بعد از ما

کم عمق تر باشد و کم خروش تر

برای فردایی تار.

 

تایستان 1394 خورشیدی


برچسب ها: شعر نو ، خرم سعیدی ، ما هیچ ،

تعداد کل صفحات: 3 1 2 3