تبلیغات
آیاپیر (خرم سعیدی ) - شعر بختیاری - عشق تهمینه و رستم
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396

عشق تهمینه و رستم

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    


« عشق تهمینه و رستم »

چنین می گفت آن دهگان ایرانی
که اندهگین بُدش رستم،دلش آهنگ جنگ نره شیران کرد
برِ پیکر چو پیل رخش بنشست و بنزدیک سمنگان شهر مرز کشور توران
بیابانی سراسر گورخر می دید و می خندید
کمند هفت بندش با کمان و تیر و گرزش را بنا سازید
بر گوران آن سامان همی تازید و چندین گور را او کشت در آن دشت با شادی
بر افروزید،نیرومند آتش از تن خاشاک و خار و شاخه های خشک
درختی مثل پر مرغ،بر کندش ز جا،
بریان نموده نره گوری را بزد بر شاخ و بر آتش
بخورد و خفت و می آسود و رخشش را رها بنمود
سواران ترک تازان اندرِ آن دشت،از بهر شکاری چند پی می گشت
وُ رخش آن اسب خوش نقش و نگارین را رها دیدند اندر دشت
کمند افکنده با زحمت،دو زلف رخش بند آورده و بر سوی شهرش رهنمون گشتند
همی رستم ز خواب خوش بشد بیدار و با خود گویه ها می کرد و می گفتش تو گویی مرده بودم هان
بکرد آهنگ رخش و بنگریدی مرغزاران را و اندهگین شد و در دشت،پی اسپش به هر سو گشت
پیٙش را راند تا شهر سمنگان او
بر شاه سمنگان داده شد آواز
که صاحب رخش،همان پهلوی تاجان بخش از نخجیرگه برگشت
پذیره شد شهش همره،بزرگان و سران آن سمنگان شهر
هرآنکو دید،می گفتش
تو گویی آفتاب صبحدم بر گشت از خاور
که شد مهمان این شاه و هم این کشور
نشاندندش بر تختی،نمازش برده پیشش بنده وش در کش
خوالیگر بیاوردند،خوان و گلرخان سیم تن،زرین کمر،زیبا
نوازیدند ساز و می بیاوردند و جای خواب او را با گلاب ناب و مشگ تر بیاریدند
همی شد مست خواب و می بدان درگاه
چو از شب پاس ها بگذشت،شباهنگ کرده بد آهنگ و سر بر دشت می سودش
به نرمی همچو پلکان بناز دختران کشور طراز، در آن خوابگه شد باز
یکی بنده شماله شاهبو بر دست
خرامان راه را بگشود
یکی بانوی خورآسا و شرمین،ماهرو،پر رنگ و پر بو بود و ابرویش کمانی و دو گیسویش کمند و سرو بالا و عگیگین رخ،دهانش تنگ و یاگوتین یمانی، پریوش،نازها را می کشیدی تا به بالین گوی کو خواب و می بربوده،بودش مست
به صد ناز آمد و بنشست
بدو آهسته می گفتش
که من تهمینه می باشم،یکی دخت شهنشاه سمنگانی
نژادم از پلنگان دان و شیران بیابانی
شنیدم رستمی هستی،نترس و تیز چنگ استی
نه از شیر و پلنگ و دیو،باشد در رخت ترسی
شب تیره به تنهایی روی در آن ور توران و گوری را کنی بریان
زمین و آسمان از ترس شمشیرت شود گریان
چو بر دستت رسد گرزی،بدرد شیرها را دل و پاره پاره می گردد پلنگان چرم
چو تیغت را ببیند دالمن بر آسمان بریان
دلش اشتاب نخجیر از سرش بیرون کند آسان
همه شیران نر دارند،نشانی از کمند تو و ابر از ترس آن نیزه چه گریانست
دلم از بهر کام از تو،دو نیمه هست و بخرد از سرم زین آرزویم پر کشیدست و رها گشتست
تهمتن نیز دل از دست دادش بر گل خندان و فرمودش یکی موبد رساند این سخن بر شاه
سخن بشنید شاهنشاه و شادان گشت
دلش چون سرو آزاد از نسیمی خوش شکوفا شد
وُ دختش را به سان خویش کیش،کابین بر بندید بهر رستم دستان و با او گفت
سر آن بدسگالانت،همیشه کنده بادا و برت فرخنده بادا ماه نو ای گو
چنین شد رستم مست یل ایران بشد انباز با تهمینه دیرین باز
و چون خورشید شد در آسمان رخشان و او سرخوش
سر و چشم ورا بویید و رازش را نهفت و راهی زابل بشد با رخش.

#خُرم_سعیدی بهار۹۶ خورشیدی


Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، شعرنو حماسی ، عشق تهمینه و رستم ، شعر نیمایی حماسی ،

http://elitepoet832.snack.ws
جمعه 6 مرداد 1396 07:21 ب.ظ
Hi there friends, its fantastic piece of writing regarding educationand completely explained, keep it up all the time.
تدریس خصوصی آیلتس
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 11:08 ب.ظ
کارتون درسته
آزمایشگاه
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 11:07 ب.ظ
عالی بود
تور باتومی
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 08:02 ب.ظ
به وبسایت ما هم سر بزنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.