پنجشنبه 3 خرداد 1397

کهنه درد آسمان

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

"کهنه درد آسمان "
مثل اسبی کو ز ترس انداخت گوشش را
آسمان خمپشت و حزن آلود
چون اجاقی در اتاقی دود ناپیدا
دردِ دودِ دلگزا وهمِ نشسته بر دل از دوران
سنگ سرد خامش خواهش
چشم خسته،چهره،میرابِ عذابِ زخمجا درد نهفته در غم کهنه
نور بی سو،بی رمق، ترسو
چون چراغ مرده و کم نور بر گور است
مثل سایه در شب خاموش
مثل ریش مندرس کهنه لباسی در تن هراسه بر جالیز
کار ناچار گریزان است یا پرهیز
پاسبان برف در ناف زمستان است
نور بی نور است،می گویی به کامش می کشد دریا
رمز و راز است این دو نامیزان ترازو مانده ایام
بازگرد و کله پا شو شب شومین
رخ نماید روشنک هایی ز خاور، دور
باد، باران را ز پا انداخت
ابرِ چون کرک بز خاکستری،بگریخت
آسمان صاف است و شسته رو
بیخ شانه کوه، نورِ تازه سر زده انبوه .

#خرم_سعیدی بهار۹۷ خورشیدی
 Ayapir2.ir
Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، کهنه درد آسمان ، شعر نو ،

یکشنبه 23 اردیبهشت 1397

بلال

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :متفرقه ،

بلال

                     ( تقدیم به دکتر " نور اله مرادی" بخاطر باز سرایی و جاندار کردن " بلال ها " )

" تیه کال چادر زی ره سر مازه     روندن هیش کس مرو جور بیگ و پازه "

"معشوق چشم عسلی ام

چادر به سر کرد

بر بلندای قله ایستاده است

جایی بسیار دور

آن جا

که تنها

پازنان کوهستان توان رفتن دارند. "( برگردان های فارسی کاری است از دکتر مرادی)

" بلال " یا " دی بلال" ها،همنوایانه ای بداهه پرداخته با محوریت دلدادگیِ از دل برآمده،همراه تصاویری ملموس و هدیه ای طبیعیِ تجلی یافته تخیل،ذوق،فکر،علاقه و غمناله های ساده و کم پیرایه ای نغز و باریک اندیش،همراه با شادابی زنده در احساس و اندیشه ای هستند که در جنگ زندگی ایلیاتی مانند ریشه درخت کهنسالی چنگ انداخته اند. بلال دل آوایی است که همراه و همگام سایر جانداران در بوستان و کوهستان در فصول مختلفَ سر داده می شود و اهمیت عشق به عنوان ودیعه ای ازلی را فرا یاد می آورد.آسمان راز آوازهای بلال را خوب می داند که عشق را طالبند،آنگاه که ماه رخ می نماید،آوازها جانی تازه می گیرند وقتی سکوت راهی صحرای خواب می شود، در این حال و هوا،آواها گوشنوازتر و عاشقانه تر می شوند آنگونه که اسب شیهه عشق می کشد و سرزمین تشنه،عطش عشق باران را در سر می پرورد و مردان کوه دلِ کوهستان زنده به عشقی ژرف و تازه اند،با عشق نفس می کشند،عشق به شبهای پهناور مهتابی آن هنگام که نورهای بکر را می گستراند و سپیده می روید ،عشق به باران و رودهای جاری و خروشان و سخت عبور،عشق به بال و پر درختان بشکوه،عشق به همه مظاهر طبیعت با صفا و راستین.

بلال،آواز آرمان ساز و گفتمان عاشقانه های رمانتیک است. آهنگ حسرت جدایی دامنگیر سرد و سیه چون سنگ های استوار کوهستان،بین جوانان و میانسالان بختیاری رواج دارد. سرایندگان این آوازهای دل انگیز و این ترجمان " عشق هرگز نمی میرد " ناشناس و گمنام در هاله ای از ابهام مانده اند. شیوه انتقال آن ها شفاهی ،از نسلی به نسل دیگر است. این جملات از دل برآمده و دلنشین و پرشور، روح آزاد و زندگی ساده و بی تکلف مردمان سامان ما را تجلی می دهند که باعشق و امید و عواطف و هیجانات مردمی ساده و صمیمی تر از طبیعت سروکار دارند به گونه ای که وصف جلوه ها و زیبایی های طبیعت در آن ها مواج است. محدودیت های فنی و قیود دست و پا بست " شمس قیس رازی " ناشی از وزن و قافیه و صنایع لفظی و معنوی و ملاحظات اجتماعی، سد راه آن ها نشده بلکه همانند کبکی خوش خرام در دامنه کوهساران سخاوت بخش چون ترنم جویباران و چشمه سارانِ خنک سایه سار بلوط،، درهای هنر را به روی خود می گشایند و در لفافه ای ساده و روشن تر از مهتاب ،به دور از هرگونه فضل فروشی شاعرانه، در کمال فروتنی ، کیفیت عاشقانه ترین و تغزلی ترین توصیفات شاعرانه را خنیاگرانه، از ایلی به ایل دیگر و از گرمسیر به سردسیر و سرحد پیوند می دهند. در بلال خاصیتی است که موجب می شود تا کلام مقامی پایدار کسب کند و خُلقیات ،عادات، اندیشه و علایق عامه مردم را نشان دهد . در این گونه ابیات هرچند جایی برای زبان آوری و عرصه ای برای عرض اندام زیباشناسی کلام در حد و اندازه ادبیات عالی و رسمی وجود ندارد اما تصویری ساده و صمیمی از زندگی مردم زمانه و مناسبات میان آداب و رسوم متداول در جامعه را با زبان ساده و نمادین ترسیم می کنند.هرچند غزال گریز پای بلال،وزن عروضیش نیز مانند خودش گریزپاست و با ریتمِ تند و کند یا ادغام هجاها می توان آن را در بحری از بحور عروض گنجاند.اما علی رغم تغزلی بودن،آوای غمناک است. مردان بختیاری و بلال هر دو نشانه هایی از عاشق پیشگی در پیشانی دارند.این قوم باد،هنوز یارای تاختن چون رعد و خوی شتافتن چون رود شان برقرار است .فراز و فرود کوه و دره را تسخیر می کنند و با بلال روزگار می گذرانند.گاه که غروب گام در کام می کشد و دل و دماغ را می آشوبد،" نی " همدم دیگر جوانان از کنار شال کمر بدر می آید و در هفت بند تن ،با غمآوازی سوز ناک، دلتنگیی را که به زنجیر زلفی بر قلب گره گیر شده می گشاید و زاری و غمناله خود را با کوه تقسیم می کند،تا نور امیدی دور را در دل برویاند.

در جامعه ای سنتی مثل بختیاری که پرورش دهنده روح سلحشوری و جنگاوری و پیکار با سختی هاست ، گاه روحیه ها آنقدر لطیف ، با تراوت و آسمانی می شود که گویی این آواها از جهان دیگری برآمده اند. اگر بگویم این گونه شعر، که با روند طبیعی، در تافت و بافت الفاظ بیان شده و سمند اندیشه را به طبیعت گره زده، به گلستانی می ماند که هر بیت آن دری از این باغ را به صحن دلگشا و زیبا، از طبیعت مناطق بختیاری رهنمون می کند و با این کیفیت و صفات، مختص مناطق بختیاری نشین است و شعر فرزندان رنج و پیکار با سختی ها و کم و کاستی های پیش رو در باراندازها ، برای طاقت آوردن و تحمل در برابر نا ملایمات زندگی و غلبه بر گرگ خستگی در پاییز جدایی مردانی است که برگ آرزوهایشان را به بادی می دهند و دل در گرو رویاهای دامنگیر و گرم می سپارند و گل اندیشه را با عطرفراموشی می جنبانند و با غروری با آذرم ،آرزوی خفته در دل و نومیدی و درماندگی در عشق و زمان دراز و دردناک جدایی پیش آمده میان خود و محبوب را در غالب بلال فریاد می زنند، سخنی گزاف نگفته ام. این اشعار عامه پسند و مقبول،با پژواک عاطفی، آنقدر قدرت دارد که بسیاری از دوستداران و یارانش به میانسالی یا کهنسالی رسیده باشند و با آن ها پیوندی خاطره انگیز و خوش نداشته باشند و احساس تعلق خاطر گذشته را به حال پیوند بزنند و خود را با آن ها سازگار کنند و فراموش ناشدنی ترین تجربیات خود را فرایاد آورند. در بختیاری کسی را نمی توان پیدا کرد که چند بیت بلال به یاد نداشته باشد مردمانی که سینه آن ها پر از انبوه بلال است . این فرزندان سکوت،گاه که در پهندشت خشک گرمسیر و بهشت روح نواز سرد سیر و تمام پهنه کوهستان، نوای خود را سر می دهند ،کوه و اندرون آن نیز با آن ها همنوا گشته و معشوق و مجبوب گل اندام خود را چون کبکی که جفت خود را فرا بخواند فرا می خوانند .

بلال ها آنقدر در عشق سرشته شده اند که شاید بتوان گفت حذف موضوع عشق موجب اخلال جدی در آن ها می شود اما، زبان الهام بخش این اشعار ، ایزد بانوی عشق "آفرودیت " و یا دوشیزگان و زنانی آراسته به گوهرها و لعبتگان خود آرا نیستند، بلکه آهو صفات کبک وشی هستند که دروالاترین ساحت وجودی طبیعت بکر و زیبای بختیاری جاری و ساری هستند. صرف جذابیت و کشش به جنس مخالف علت دوام و حیات بلال ها نیست ، آنچه حیات آن ها را تداوم بخشیده، ضرورتی درونی، افزون بر سطح جامعه است. به زبانی دیگر می توان گفت بلال ترجمان منسجم نیاز های بنیادین عاطفی یا اشتیاق سوزان قلب است و از این جهت می تواند منشاء تاثیرات روحی و روانی باشد.

سرگذشت رقم زن بلال ،مانند وجه تسمیه این دلسرودها در هاله ای از زمان گم است. اما هرچه هستند ، احساسی صمیمی و شورمندانه اند که بخشی از گذر نوجوانی و پژواک های بعدی گذر از محیط گرم خانواده به ناملایمات روابط بزرگسالی و تحمل عذاب ناشی از این ناملایمات هستند. شاید بتوان دامنه آن ها را به درازنای تاریخ ،نه، بلکه اسطوره گره زد آن گاه که پیش از ظهور باورها و مذهب ها،" مادر خدایان " در مقابل خدایان جنگجو و پدر سالار شکست خوردند زمانی که "ایزد بانوان " معشوقه ها و همراهانش را از میان مردان و فارغ از نقش پدری انتخاب می کردند باز گردد. پا از نظر روانشناسی،بُعدی از نا پیدایی حیات روانی فرد می باشند. از سوی دیگر ،این احساس، ماهیتی واپسروانه دارد. در پس ترانه های مربوط به عشق ناکام، ضایعه ی از دست رفتن عشق پر مهر و محبت والدین که جوانان پشت سر گذاشته اند، اما کماکان و در ضمیر ناخودآگاه، سودای آن را در سر می پرورانند و فکر و خیالش را به صورت نیرویی بسیار قوی در ذهن آنان باقی مانده است را می جویند . به این سبب عقیده جدایی استقلال طلبی نوجوانان از خانواده را با باز آفرینی روابط اوان طفولیت ترکیب می کنند و به این ترتیب احساسات واپسروانه با احساسات نشات گرفته از میل به طرد خانواده و ابراز وجود، درهم می آمیزد به نوعی می توان گفت از نظر روانشناسی رابطه با والدین را بازآفرینی می کنند. به زبان دیگر تقلای جوانان برای جدایی از خانواده است و به قول " فروید " شاید عقده "اُدیپ "باشد که آرزوی فرزند برای این که جای ولی همجنس خود را بگیرد و با ولی غیر همجنس ،به وصال برسد باشد . بلال هر سرگذشتی که داشته باشد، بخش جدایی ناپذیر ادبیات قوی و غنی فولکلور بختیاری است و جزء میراث معنوی ما محسوب می شود.

                                                                         " خُرم سعیدی – بهار 97 خورشیدی "


برچسب ها: بلال ، دی بلال ، بلال بختیاری ، درباره بلال ، بلال شعر بختیاری ، خرم سعیدی ،

جمعه 14 اردیبهشت 1397

مُنُوُ دل

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

" مُنُو دل "
مِن بهاری کِه همه هاچق اِبُون
خُومِ تَک مَندم وُ پاهیز دلم
هیچ مَندیرِ کسی نیم، کِه بِگُوسیم " آخَی "
مُو دلم ایخُو کِه تا، بِقِلیپُم منِ تاریکی دل
رَهِ پاکی بُوُرُم
دل مو تنگ اَویده سی خُوس
مَنِشینین کِلِ یُو، وُ بِدین دلداریس
گفت وُ لُفت خُونِه هِلین سی یه دَمُون دی ایسا
دلِ مُو پُرِ پُرس، شادی وُ ناشادی هید
خُومِ تُک مّندم وُ دنیای دلم
کِه کُرور تا وِ کُرور،هَوَس وُ دادن دل لیش وُ دُرو، هُو اِی اَرزِه خُوسِ تّک
خُوم تّک هیدم وُ تینای دلم
کِه پُرِس هید قشنگی وُ بّفا، یَه رنگی
تُنه دادم وِ هَمُو  " پیر مَهمی "
نَپِرُونین خَشیِ دلِ مُونه وا یَه " پِخی "

#خرم_سعیدی . بهار۹۷ خورشیدی
@khorran_saeedi
ayapir2.ir


برچسب ها: مُنو دل ، شعر نو لری ، شعر نو بختیاری ، شعر نو لری بختیاری ، خرم سعیدی ،

پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397

خواب خواب

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

" خوابِ خواب "
شهر، شهر آسمان سرفراز
کوچه هایش خالی از هر رهگداز
بقچه پر وصله این مخملین شب خواب ناز
باد دیوانه به باغ او به دو با دستبرد
مرمر سوده شده مه، محشر است
ساکتم من مثل یک سنگ مزار
اندرونم بی اجاقین دیگ و جوش
خوش به حال دختر مهتاب می آید خموش
پنجه صحرای دریا جنب و جوش
وای من بر این سکوتِ پستِ دون
چون درخت لخت، سر در زیر برف
هیچ نا مخته هیاهویی ز باد
شهر ما خواب،آسمانش پر شتاب

#خرم_سعیدی بهار۹۷ خورشیدی

Ayapir2.ir

Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: شعر نو ، خواب خواب ، خرم سعیدی ،

سه شنبه 4 اردیبهشت 1397

دلداری

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

" دلداری "

در غروبی که نفس بند آید از خوبیش
ابر،از شکلی به شکل دیگری می گشت
دیگِ جوشِ شب شتابان بود
چهره اش همچون درِ متروکِ چوبی بسته زنگار
آسیا سنگ آسمان گردان
حزنِ نابِ نور این مهتاب
پشت دیوارِ حریر ابر سرگردان
نهر رود روشنش جوشان
مرگ رنگ خود به چشمش دید در دریا
خاطرش داغ گذشت روزگاران داشت
رود می گفت ای خودآرا نور
هیچ زیبازشت،تا ابد باقی نمی ماند
حتی نور، حتی جور
آبِ گُلصحرا، ندا می داد
آی،مرد گمشده در خود، خودآی
بین درخت قلبها بشکسته بندی گشته است
زندگی در نهر دنیا ساری و جاریست
بی درنگ این آسیاسنگ آسمان گردان
آس خواهد کرد...

#خُرم_سعیدی بهار۹۷ خورشیدی
Ayapir2.ir
telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: شعرنو ، شعر نو فارسی ، خرم سعیدی ، دلداری ،

دوشنبه 3 اردیبهشت 1397

خیالگاه

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

" خیالگاه "
دودِ انتظار سر برافراشت
پیشِ سکوتِ روان شب
درد، چشم در چشمِ خیالگاه دل
کاکل به زمین می سایید.
دشت و دمنِ سیاه
گلوی ماه را گره می زد
قطره قطره چکش نور
مانند اسپند و آتش
در شبِ تلخِ چشم سفید
منتظر جوانه بود
سنگ در دست سکوت،
تیغ باد، با سیاهی دشنه جفت
حمله به ارباب پارینه پیر می کرد.
شکاف کشتی شکسته شب
در پگاه خاکستری
در تنور گام های گرم رهایی
در آرزوی آزادی
سر برآورد به نبرد.

#خُرم_سعیدی بهار۹۷ خورشیدی

Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: شعرنو ، شعر نیمایی ، خیالگاه ، خرم سعیدی ،

یکشنبه 26 فروردین 1397

پیر برف

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

" پیر برف "

گُودِ بی گَفترِ مال
بئدِ شَستُم وِ زِمِسُون رَهده
یَه نَفس خُو اِ کشه،دَمِ سَرمانه اِبَنده وِ زِمین
اما امسال،پسِ هفتادم،آسمون باز زایی
برف چی چوقایی،مُلِشُون کُه نِه بِپوشوند وِ نُو
لِشگِ حُشک ،سر وِ هوا
چی قوا شِره دِره، وِ وَرِس اِز کرباس
مِنِ ری بِرچ اِی زَی،نور چی دَوریِ وَرشَو اِز دیر
بادِ لیله،وختی،پَره نازک برف،جورِ مینای یَه لُو دِر اِیدا
تیزی ای سرما،نُک وُ نُول آدمونه ای رچنی
چَشمه از او بالا،خُسه زَیده وِ َدرِ بی قَیتی
شیت وُ شات هی اکُنه رَه ای رِه
شُونِ گله،گلسه کی منِ اِشکفت وِ جا
گُوسیل، خُونّه اِتَینیدن جَلد
نَم وُ نُول دانِ سرِ گئر اِشکفت
تش وُ تُنگی درِ اِشکفت نهادن واکار
پَریُون، کتریِ من تُربِه دِرِیرد
برف پُر کی وُ نهادس سرِ تش
اگُم، میلتُون نَکشِه چُوی دَم کی
میشِ کُر چال، اِخَوسی وُ وِریسا سرِ پا
یَه بره نَر هُو بِزایی،بره کُر شَه وُ قَشی
پشم کوتا وُ هَمس فِرفِریِ با داده
شُون نیشت وُ هُونه دی کیف ای کی
بسم الا گرگ بگود
پالهِ اَوخُوری اِز تُربه دِرِیرد،گُونِ میشِ گری شیرِ جِک دُود پُرس
بال تَش بَردکیِ ناد وِکار
شَوکُله نه کِلِ بُورگا تَمنی،
دس کی گوشه نمِد،نَینِه دِرِیرد
سرِ کیف هُف من نی شیتس کرد
گلِ گیسِ هُو اِخُوند سی گُلِ مال.

#خُرم_سعیدی -بهار 97 خورشیدی
 Ayapir2.ir
telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: پیر برف ، شعر لری بختیاری ، شعر نو لری بختیاری ، خرم سعیدی ، شعر نو لری ،

یکشنبه 26 فروردین 1397

ویر دینارون

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

" ویر دینارون "

کَهدیِ اَور وِدّو، پَسِ کُه سَر بِکشی
کُه غم ، سَر وِ دِلِس اِی ساهی
دَرد،پُر سینه وُ بنگی وِ گِلی
باد چی جانداری،سینه خیز خُوس اِکَشی
اَورِ شَه ، وَی بِقِلیسنه افتو
تَش وُ بِرق زَی،وِ صِداس،هی اِلَرسست اُو کُه
رنگ وُ رِی نُور بُری بی اِز ترس
سایه چی نیزه دراز پا اِگُشی
تیفِ بارون، بگُشی دس زِ نو
جیرِ خاکِ کُرَو زیده، هُو کیفس گل کی
سَوز وُ سیر، نُک کُهِ دیر،دَفکِس زَی وِ زِمین
دُوَرِ مال اِدَونی بِرَسونه خُوسه وِس تا، کُر اَوه
یَه لِورگ باد وِ دَو،ریِ افتونه گُشی
چی ترازی مَه وُ افتو دُو سُوار گردنِ کُه.
دَشت وُ وَشت "دینارون"
پُرِ پُر بید وِ مَرغ
چُنُو خُو بی هُو کِه دی،هوشِ سَر بار ای کِی
"دُوِرا" ، دیر اِگُوی،گرگیه عاجز هو وِ خَو
افتو وُ کُه" گَهره" ، جُورِ گَگُو
دُو بغل زَینِه وِ یک
غاز غُلُنگا وِ رقات بال ای زین
بچه اِز دیر اِغارنی:خَچِه خَچه خَچه
بُوندِ یَل، بار وَنین مالِ خُومون.
پیرمردی من مال، تَینِمد وَنده سرِ گَهرِ هَلیک وُ ،وِ سرس هِید شُلال
دَسِ ناده مِنِ تیگ،آسمونه هُو نیره اِز دیر
کَیوِنو وا تَش وُ مَقَل اِرسی
مَجمِه وُ پاله پُر دُو وُ کره،نُون تیری
هُو بنا ، جَلد بِره تا کِه رَسُنه خُوسه وِ کار دیه.
سُگُوِ مال ، نشسه سرِ ناده سرِ دَس
مات بُردس وُ تیا زِل زَیده
کُه یَلِ سر وِ هوا، چی پلنگی پیسه
جا وِ جا خاک،اَوی چاک وُ اِگُوی
دِردِنه جُوه وَرس
مُرغِ زَرد ،جیجه یلس جَم زیرِ بال،وُ یکی رهده سرِ کُول وُ سُوار
پیته اِی کِی منِ خاکا یه خروس
نَر خرِ دیزه، سرس جُل شَلِه
بارِ هُو مشک وُ یَه مشکو سربار
وا اَوار، تنگ بِزیدن اُو بار
دُورِ چَک یَوَری بی دینداس
مشک چار اَنگِله نِه بَسه وِ کُول وا گِرچین
دَم بهون ، تیله زنی پَره اگرنی میِ بُز
اُو طرف چند کُچک دَور چاله
یه کُماچی وِ سرس،مَجمِه نهاده وُ  پُرِ  تش، اِبِلیوست زِ دیر
قاطرِ نیله وِ سُمدست اِکُفت ریِ زِمین اِی شِهنی
اُو زَون بَسه اِخُو حرف زَنه.
سرِ افتو جَرست
شَو بِرُمِست وِ لَم،رَهده وِ هُوش
زیر بیون وُ کُپ چاله پُر تَش
باد،لِک اَورِ گرید وُ اِکشیدس کِلِ مال
وسطِ چاله اَور،گلِ آساره وِ دیر
چی خاک انداز پُر تش
بُوَره نُوکرِ خان وُ بِنه منِ مَقل وَرشَو جلوس.
دَمِ صُو بُنگِ خروس،آسمون صاف وُ هَلیک
تُو اِگوی ریسه بِشُشته هُو وِ خَرس
آساره ریِ یَک اِی بُوسی
دیر اِی بین وِ یک،تُو اِگُوی رن سفرِ دیر و دراز
باز، اسبیدیِ صُو،هُو وِرِساده وِ خَو
کشکور هی اِکُنه، دَس اِساهه سرِ کُه
مین هَمی ویر وُ خیال
بُل گِریدم مُو، اِفیچُم منِ خَو
تی گُشیدم مُو و بیدم منِ شو.

#خُرم_سعیدی- بهار 97 خورشیدی
Ayapir2.ir
Telegram.me/ khorram_saeedi


برچسب ها: ویر دینارون ، شعر نو لری بختیاری ، شعرنو لری ، خرم سعیدی ،

دوشنبه 20 فروردین 1397

بی داد خونی

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

" بیداد خونی "

ماتِه سَر زَی دَمِ صُو
ضَف قیلون، پا بَنِه ناد بُنا
جیتِ مَشک سَوزِ گِری وُ قَلادَریز کِی
داسِ وَرداشت وُ سُوهُونِ غَمِس وِس بِکشی
بادِ چَپ، گرمای ریتَون وُ هَمو غُولِ دِرو
یادِ سَوگُل کِه وِ سَرحَد اِزنه ناشتا دُو
بافِه بافِه غَمِ سَرد،سَر دِلِس پا اِی نا
گرمسیری سُرُوی وا نَمِ دل سَر اِی دا
"ای بی داد هَی"
" یَکین اِی خواسُم بی دادی سیم بِخُونه"
"بِکنه خارِ دِلُم- ای بی دادم هی- جاس گُل بِنِشُونه"

#خُرم_سعیدی بهار ۹۷ خورشیدی

Ayapir2.ir
Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: شعر نو لری ، شعر نو لری بختیاری ، شعرنو بختیاری ، بی داد خونی ، خرم سعیدی ،

جمعه 10 فروردین 1397

بهار غمین

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :شعر نو نیمائی ،

 بهار غمین »

در بهار یخ زده افسرده و غمگین
ترش رو،سنگین،سیه خو، ابرها
سهمگین و سرد چون حمام مرگ
ترس چون رودی در او جاری
گاه بیگاه با شلاقِ داغ داغ
می نوازد روح های ایستاده چون درخت
آن پری زیبای اندُهگین چنان
تا که گویی نور،دائم مدفنش گور است
غرق غصه با غمی جانکاه
مثل دزد و ترس او از نور
گونه اش سرخ و لبش خاکستری از شرم
زیر زنجیر امیر زورگوی شب
پای بست و در قفس در پشت و پس دیوار
او امیدش پوک،همچون وعده های مردمان کره ای دیگر،زما بهتر
غرق در دریای رویای شبی پر نور
گاه خش خش های قلبش پر تپش،دردین
در غبار مه گرفته می شود احساس
همچنان او زادهْ ترسِ خانمان زادی کمین کردست
مثل مرده زاری گرم،کو به شب باید از او رد شد به تنهایی
بهار است این،بهاری ساکت و غمگین.

#خرم_سعیدی بهار۹۷ خورشیدی


برچسب ها: بهار غمین ، خرم سعیدی ، شعری وصفی ، شعر نو وصفی ،

چهارشنبه 1 فروردین 1397

نو نو سال

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

« نو نو سال »

نعل های آتشین شب به قیر اندود
ساحرین چشمِ ستاره پلک زرینش گشوده بال
زهره با مه در شفق گویی ز جیب شب فتادستند به بابِل چه
غنچه غنچه لعل در شب می زند خنده
حلقه حلقه زلف دریا می رسد از راه
آسمان افکنده روی کوه ها دامن
یال و کوپال اخترانش رفته است از دست
روزگارِ زندگی افروزِ گرمِ خوشه خورشید
پنجه اش گشته سوار موج موج نور
باغ آتش می رسد از دور
آری آری شیشه شب را زنیمش سنگ
آنچنان تا کاخ جادویِ سپاه شب بشارت بر دهد از روز
باز گلبرگِ گلِ زرینه رنگِ زندگی بیدار
سال نو زاید دوباره سال
باز کوه آرزوها را ببندد بال
باز می گوییم دریغ از پار یا پیرار،سال از سال
#خرم_سعیدی نوروز۹۷ خورشیدی
Ayapir2.ir
https//t.me/khorram_saeedi


برچسب ها: نو نو سال ، خرم سعیدی ،

سه شنبه 22 اسفند 1396

جدال

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

« جدال »

بیخ میخ خیمه خیس نور
در سکوتی ساکن و سنگین 
در سایه سار ستمبار گرفتار .
زرینگاه عروس ماه
آهسته و بناز پا می کشید
گویی به «خون بس» برده می شد.
موی نقره گون سپیده‍
تا پلک جدال جدایی فرافکند
چشم به راه رستنگاه
با کینه کهنه به سینه
با خنجر خشم،پهلوی شب درید.
نسیم سرد هوش بخش،گام گشود
در رود سیاه،همگام صبحگاه
در اقیانوس روشنی به شنا.

#خرم_سعیدی زمستان۹۶ خورشیدی
Ayapir2.ir
https://t.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، شعر نو سپید ، جدال ،

دوشنبه 21 اسفند 1396

نور نو

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

ﺧﺮﻡ ﺳﻌﻴﺪﻱ:
« نور نو »

قلبِ آسمانِ شب شکست
کو برهنه از ستاره بود
سر به دشتِ دل گذاشت
گلخیالِ شاخِ دل
راز سینه را گشود
با غمی به زیر پوست
مرغ دل نموده پای چپ به زیر بال
روی پای دیگرش
کوه غم به دوش می کشید
باد و خاک سرخ این زمان
مثل ماهِ در میان آب به لرزه خون به دل کند
تشنگیِ خواب چشم من زبانه می کشید
غول شیب شب به صبح مایل است
شاخه شاخه مژه خموش
چرخ چرخ چشم به جستجو
تک ستاره های پاره پاره آسمان و نرمه های نور بود.
سایه سایه سپیدِ صبح
سر به سینهْ آسمان سرک کشید
دل به نور نو رسیده گفت
هرچه خواب شب به عمر تو
جاودان بمان،جاودان بزی ،نورِ گمشده .

#خرم_سعیدی زمستان ۹۶ خورشیدی
Ayapir2.ir
https://t.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعید ، نور نو ، شعر نیمایی ،

یکشنبه 20 اسفند 1396

رویش نور

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

« رویش نور »
( شعری برای چهارشنبه سوری )

در گلخند خون خورشید،
اسفند را در چهارشنبه دود می کنیم
شاید،چشمِ نحستِ ظلماتِ اسکندری
از تیر نور آرش
چون چشم اسفندیار گردد.
رستم نور،بر رخش سترگ 
رکاب گشاید و چرم کاوه را بیرق کند.

#خرم_سعیدی زمستان ۹۶ خورشیدی
Ayapir2.ir
https://t.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعید ، رویش نور ، شعری برای چهارشنبه سوری ،

پنجشنبه 10 اسفند 1396

مندیر دیر

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

«منیدیرِ دیری»

تا کِه هُو دیر ایا، چی بارون
مهِ غم سر ای نا،سر دلِ اَورِ سیا
کُهنه زَهمِ سر دل،سر واکی
پَرُو اِی زَی سرِ هَرُوِ تیه
زَئم زَوونِ ای خرس
سرِ نادِ سرِ شُون تیتُم رَه
تُرِزیری اِی رَه .
بی کسی و تینا
چُنُو هیدیم کِه تا،سایه بام نِخوره با
چی دِرهدی وِ پهیز
کُلک وُ پَر رهده هدیم بی شَولیز
شوق اَیه مَندِ وِ دل،چی  کوگ شوق
اُو طرف تر زیچو،تَش وُ چاله وا سیخ،هِد مندیر .

#خرم_سعیدی زمستان۹۶ خورشیدی

Ayapir2.ir
Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: مندیر دیر ، خرم سعیدی ، شعر نو لری ، سعر نو بختیاری ، شعر نیمایی بختیاری ،

سه شنبه 8 اسفند 1396

پسر کُش پدر

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :شعر نو نیمائی ،

پسر کُش پدر

همی بچه را بازداند ستور   چه ماهی به دریا چو در دشت گور " فردوسی،بیت 707 شاهنامه چاپ مسکو"

 

زاغ پران شد،سپیده بر دمید و خور ز خواب خوش جهید و زرکمندش را کشید

تند باد آمد ز کنج و برگ ریزان شد ترنج

وان یل ایران زمین رستم، ابا سهراب، کمان ها زه، زره بر گبر و بر ببر بیان بر تن

سوار اسب در آوردگه ، سرِ سرنیزه ها را آنچنان بر یکدگر سودند

سر سرنیزه ها بشکسته شد از خجلت و از زور رزماور

ز چاکاچاک شمشیر آتشی شد تیز

تو گویی رستخیز است آن که شد شمشیر ریزاریز

ز نیروی پدر با پور،همه گرز گران خم گشت و آن برگستوان بر اسبشان شد ریز

دگر اسپان و دستان یاوریشان تاب نتوانست

همه تن خیس از خوی،خاک تا افلاک،رها گشته،زبان از تشنگی شد چاک

یل دستان چو دستش از هنرهایی که می دانست وامانست

دلش اندوهگین و کار او در کارزار نوگلی نو رسته می شد خوار

تهمتن چون پلنگ گرسِنه نخجیر دورادور دیده،حمله ور گردید

چنان ران را به رخش تیز تگ افشرد،تو گویی گرد،چشم هور،نموده کور

از آن سو،آن سوار و اسب . وآن سهراب،همی بُد آسمان از کار او خیره

جوان بُد،گرز گاوین رنگ او در چنگ،خروشان آمد اندر دشت،بهر جنگ

نگه بر رستم اندازید و پندارش به دل می گفت:

بر و دوشش و یا یالش،همال حال من باشد

چو او را دور می بینم،بجنبد مهر و آب شرم بر چهرم برویاند

مدامم زو نشان ها یابم از گفتار مادر نیز،و پندارش بود بر دیدگانم تیز

دلم بهرش شود بیتاب،گمانم رستم است و باب

چو گویم من نشان و کرد،جوابم می دهد او سرد

نباید در نبردش من  شوم با اوی،رویاروی

به رستم گفت : چرا ما بی امان داریم جنگ آهنگ

بیا کین گرز و شمشیر افگنیم و هردو از اسپان فرو آییم

کنار یکدگر بنشسته با می تازه گردانیم و دل از جنگ جستن هر دو برهانیم

جوابش داد رستم ،من کمر از بهر کشتی بسته ام کوبم درِ این مرگ.

پیاده گشتن از اسپان و چون شیران ، به کشتی درهم آویزان و خوی و خون همی ریزان

بزد سهراب دستی بر کمرگاه یل میدان،و چون شیر دمنده بُود او غران

چنان زوری بر رستم بزد تا بند از بندش جدا گشتی ،ورا اندر زمین کِشتی و چون شیری که گوری را به چنگ آرد

کشیده دشنه بران ،جدا سازد سرش چون گوی در میدان

چو رستم مرگ خود را دید، نمودش حیله و خود را ز چنگ مرگ برهانید

چنان سروی خرامان روی سوی جوی آبی رفت ، پایش سست،آبی خورد و تن را شست

همان رستم که گر پا را برِ سنگی نهادستی،به سنگش در فرو می رفت از نیرو

کنون در گل فروماندست و دیده بسته و همراز تقدیرست.

دوباره کشتی کُشتی یلان چون بادبان افراشت

بزد چنگی،سر و یال نهنگ نو رس جنگی گرفت و همچو شیر او را به زیر آورد

و با اشتاب،تیغی از نیامش برکشید،پهلوی پورش را درید و وای از این بیداد.

به خود پیچید همچون گور و آهی بر کشیدش پور

همی گفت آی، من از مهر پدر بیتاب و همره آرزویش می روم در خواب

دریغا آن درخت رنج من بی بار و بر گردید و روی باب خود نادید

کنون من دم فرو بستم و از کام جهان رَستم

زمانی کین زمامداران،رسانند آگهی بر رستم دستان

که بالین پسر خشت است در میدان

اگر ماهی شوی یا چون سیاهی در شبی نایاب،

ستاره گردی و برآسمان پران،بخواهد کین من جوشان .

چو رستم گفتِ او بشنفت،سپیدش روز با زاغ سیه شد جفت

سرش خیره و بیتابی بر او چیره

به جوش آمد و مو را از سر خود کند،گریبان چاک زد از درد

دو چشمش همچو جیحون خون و با خود خورد

کنون سهراب ز این گیتی فراخ و دهر، همی گاسونه می خواهد نه کاخ و بهر

سرای هفت رنگش آتشی افکند،گریبان چاک و خاک رزمگه بر سر،ز چشمش خون همی پاشید و از درد پسر نالید

دم رخشش برید و کوس ها و نای رویین زار نالیدند

سپه چون حال او می دید،به خود پیچید ،برآوردن خروش و با زمان در جوش

از این شومین خبر آمد به زال زر ابا تهمینه را در گوش

چه ها بگذشت زان پس حالشان،شهنامه را بنیوش

که این غمنامه پر باشد ز آب چشم، و نازک دل ز کار رستم اندر خشم.

                                                                 زمستان 96 خورشیدی

 


برچسب ها: شعر نو حماسی ، پسرکش پدر ، مرگ سهراب ، خرم سعیدی ،

شنبه 5 اسفند 1396

گذشت سیاوش از کوه آتش

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

« گذشت سیاوش از کوه آتش »

درختِ کینه می کارید،آن هاماوران شه دخت شیطانی
نهانی تهمتی بنهاد بر پور شه ایران و ایرانی
ابا آهرمنی پندار،تا آب سیاوش تیره گون گردد 
رهایی خواست شهِ کاوس از کابوس و از گفتِ گرانِ همسرش سودابه تورانی
دژم شد،تا به بُن آرد سخُن زین تهمت نا پاک
بداند راز و بشناسد کژی و کاستی ها را ز راه راستی و داد
برِ خود گفت،چون دیگر گنه کاران، بباید ساخت، وَر ِ گرمی بر ایشان
که تا تیز آتشِ پاکِ اهورایی،سیه رو سازد آهوی گنه کاری.
سیاوش، دست پرورد تهمتن بود و بُد مرد اهورایی
وَر گرم او گزید و همتی می خواست از یزدان دانایی
شهِ کاوس چون بشنفت،ستاره اشمران را گفت
گشایند زیگ ها و رازِ پنهان باز بنمایند
گشودند و سعادت اختر روشن به شه گفتند
شه از بیم سپهبد،پهلوان پیلتن رستم
هراسان بُد،دل و دستش بلرزید و به لشکر گفت
شترها سرخ موی کاروانی سد به سد از دشت
دو کوهِ هیزمی تا آسمان افروز و ره اندر میانشان همچو چشم مور بگشایند
گروه نفت اندازان،فرو پاشد،سیه نفتی برِ آن کوه
دو سد تن مرد آتش زن،فروزان کرد آتش را
بر آتش، می دمیدندی تو گفتی شب بشد از روز افزونتر
یکم دودِ سیاهش چشم در چشمان شب سایید
دُیم،آن آتش پیچان، بسان اژدها جوشان
بسوزانید دنیا را و بریان کرد گویی مردمانی را که اندر دشت،بهر دیدن این کار،انگشتی به لب خایند
بگرییدند از شومیِ شام و شه سیاوش گو.
سیاوش با کله خودی ز زر با جامه اسپید
سوار آن سیه رخشش،لبش خندان،دلش لبریزِ از امید
بیفشانید کافور سپیدی بر نسا جامه
نگه بر شاه و بر آتش نمود و مردم ایران که بگریدند همی زین درد
به شاهش گفت،ندار اندوه،چون این گردش دهر است،گاهی نوش و گه زهر است
من از این کوهه آتش، تپش در دل ندارم زو
نمودش روی سوی آسمان و گفت
ای شه داد،ز آتش وارهان ما را و از شرم شهِ دوران
سپس اسپ سیه را هَی بزد بر آن کُه آتش
ز گرد سم اسبش چشم مه شد تار
سیاوش اسب بر آتش بتازانید و اسب و آتشش دمساز گردانید
به مثل ماهی اندر رود،نبودش زو نشانی زود
همه نظارگان با دیده پر خون،بر آتش دود دل خوردند
گذشته لخت سختی بر دل مردم
وزان سو شادمان گشتند چون دیدند
سیاوش،پاک،بدون خاک و یا دودی لبش خندان و رخساری به سرخی گل از آتش به در آمد
همه شادان و شاه نو ز آتش رسته را با اشک شوق و هلهله بسیار بستودند
سیاوش نزد شه کاوس،برِ اسبش فرود آمد
رخان بر خاک می مالید و بر یزدان نمازی برد
که از آن کوه آتش رست و وَر بر بی گناهیش گشاده دست
شهش بویید و وی پوزش نمود آن گاه
به ایوانش خرامید و بر گاه کیان بنشست
در آن دم خشم، چشم دختر هاماوران سوزاند و مو افشاند و زاری ها نمود و طرح نو پوشاند.

#خرم_سعیدی زمستان ۹۶ خورشیدی
 Ayapir2.ir
Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: گذشت سیاوش از کوه آتش ، خرم سعیدی ، شعر حماسی نو ، شاهنامه نو ،

یکشنبه 22 بهمن 1396

عزیز ایران

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

« عزیز ایران »
تمامِ شهرِ دل ویران ایران است
همین پهنه کهن،این گل خیالِ راستین قامت
ستاد انبوه از دوران همچون کوه،
کُهی کُو تن به تن بر یکدگر سایند از انبوه
نداده راه تا تیزیِ پندار کس آزارد دل و جانش
خروش سرکش چشمان و گوش نابکاران کمین کرده
فرو افکند خیال خالی بد کیش و راهی تا رهایی یافت
دلِ ما در تنور شعله اش رقصان و پیچان است
ستاره گر نگاهی چپ کند زو، ابرهای خالکوبش مهر جنبانند و می گردد سد راهش
اگر نارس شبی آمد نشیند بر درش گاهی
سپیده دست بر سینه برآرد رشته دشنه، ببرد کاکل او را
اگر دلناله بادی،بَرد گردی برای توتیای چشم نه افلاک
شکوهمند میهمان،باران،رسد از راه و گردش را رساند جا
چنان محبوب دل هایی که گاهی آسمان از دوریت گرید
گشاید بند بند از سینه تنگ و کند خالی غم دوری
صفیر نرم بادی آشنا با دانه های پر گهر، باران، فرستد پیشکش بر کوهسارانت
بهاران، دود عود و کندر و اسپند، ریزد مجمرش تا دیوهای نابکار از تو بگرداند
گرفتار خیال و خامشی باشد ابا دلمرگی و دلگریه ها دایم رقیبانت
بگردم دورت ای ایران،وطن، ای پاک خاک و ای کهن زادِ اهورایی.
#خرم_سعیدی زمستان۹۶ خورشیدی
Ayapir2.ir
Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: عزیز ایران ، خرم سعیدی ، شعر نو ، شعر نیمایی ، وصف ایران ،

شنبه 21 بهمن 1396

شب درد

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

«شب درد »

کلاه آسمان رویش نشسته شبنمی تاریک
زلال و گود،صبحش تار تنهایی تنیده سرد
ستاره همچو بیله،گله ای تشنه
نموده رو به سوی موج موج آب تاریکی
تمام صبح،انبوه سیاهی را کشد بر دوش
نهاده شام گام گاودم گونش بر هر کوی
زمان از درد،ورم کرده است و گویی رفته است از دست
خروسی نیست،یا جرات ندارد تا برآرد بانگ
کلام انگار مثل سنگ در یخ بسته شد درجا
نفس کوتاه و تا نیم گلو آید ز ترس شب
خموشی پنجه زد بر سینه تا حرفی نیارد کرد
عجب درد گرانی را به گرده می کشد این مرد
نهاده سر بر بالین،خموش و سرد
سکوتش درد بی درد غم نان است
سیاهی ها سیه تر می شود از نور
سپیده از پناه پشت کوه،سر بر نیارد کرد از بیداد
نمی پنداست شب راهش به پایانست
دل صبر نگاهی کو نمی بیند نگاهی،کاسه صبرش شود لبریز
در آخر پلک های غمزده آغوش بگشودند
و تنگ انداختن دستی بر دوش گُل همدرد خود از درد نالیدند 
زمستانی سیاه و سرد در راهست.
#خرم_سعیدی
Ayapir2.ir
Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: شب درد ، خرم سعید ، وصف شب ،

جمعه 20 بهمن 1396

پیروزی روز

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

« پیروزی روز »
(یکی از شب های بهمن ماه در ایذه تنها،بالای کوه« الهک »به تماشای شب نشسته بودم.‌‌..)

تابوت غروب روی دوشش
خورشیدغمین،غمش به جوشش
وامانده شد از شدن به گردش
آمد فلک آه،دود چشمش

طاووس فلک فرو شدش نور
تیری ز کمان مه زده زور
نابود کند شب شه از دور
امید رها، فتاده در گور

بر سینه شبروان افلاک
زلفی بغل سپیده زد چاک
گردن بنهاده زلف چالاک
چون مار سرش به دوش ضحاک

می رفت به ناز و خون به رخسار
خورشید و حریر شه پدیدار
لعلش زده خنده ها به کردار
چشمش به کرشمه های گفتار

همشیره جادوان در چاه
هاروت به رشک او کشد آه
زهره بگرفته دامن ماه
وین را تو نگو شبش بگو شاه

همپایه لعبتان کشمیر
شیرین وش شیر را به زنجیر
زاغ سیهی به باغ شبگیر
شبدیز شبی،شهی جهانگیر

شب دو دو و روز از پیش رو
گه پای نموده شب گهی دو
دایم بکشد کمان مه، نو
تا روز نیاید از پی شو

چون می گذرد شب از سر ما
جاری شده خون خور به صحرا
رنگ و رخ کُه بسی تماشا
دارد دمنش حریر دیبا

دیوان شب و پریوش روز
تا کور کند نشاط پیروز
بگرفته نشانه سینه با سوز
پیروزی روز چشم شب دوز

نور و سیهی تضاد دارند
گویی که دچار انقلابند
فریاد ستم گهی برآرند
دیو سیهی به زیر آرند
#خرم_سعیدی بهمن۹۶ خورشیدی
Ayapir2.ir
Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: پیروزی روز ، خرم سعید ، وصف شب ،

تعداد کل صفحات: 21 1 2 3 4 5 6 7 ...