تبلیغات
آیاپیر (خرم سعیدی ) - شعر بختیاری
سه شنبه 30 خرداد 1396

کبوتر یاد

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« کبوتر یاد »

رنجبار از فتنه تیمور یا چنگیز
جان گیر و سر به دست
پشت خم گردیده گردآلود و پست
بامِ دود اندود و آهندل چو شب
سربسر سنگین و غم پرور
شهرِ شیون ،
آرزوها بند زندانی سرا
چنگ،خون آلوده،در دل کینه ها
خنجر خنده چه مستانه شکسته شاخه ها
در حیات شور زار،
آبشار نقره فام نور
با نسیم آهسته می لغزید،دودانگیز راه
مانده بر پا رنج ها و یادها
رو به خاموشی ست حتی آه
عکسِ او در آب غمگین بهار
مثل یاد خوب آن کفتر به دل ماند به جا

#خُرم_سعیدی خورداد۹۶
Ayapir2.ir

Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، شعر نو نیمایی ، کبوتریاد ،

سه شنبه 30 خرداد 1396

کُشتگاه

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« کُشتگاه »

غمگین تر از غروب و درد جانکاه
دود شد دل خورشید
باغ گلش ز درد پژمرد
آرزوی روزش پرپر گشت
دامن امید در کشید
پاره های جگرش در کُشتگاه
با وداعی به نگاه
فشار غم نگذاشت،بدرود گوید
با مرگ محبت دریچه شب گشود.
ماهِ مجنونِ گرفته سیما
سر سپرد سوی صحرای دریا
بر آب پاشید بذر آرزوی غنچه دل
آغوش خطر گشود با شعله تنهایی و دود
دروازه شهر آرزو هفت قفل
بر قله مه آلود زندگی
«خوبی خفته و بدی بیدار»
پرده اشک جانسپار سر بر گریبان
سکوت همه جا جاری.

#خرم_سعیدی خورداد ۹۶

Ayapir2.ir

Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، کشتگاه ، شعر نو ،

جمعه 26 خرداد 1396

زمستان

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« زمستان »

بیستون مرداب بی فانوس شب
دلگیر و زندانی ست با زنجیر
چتر غم گسترده ی نه توی ظلمت کار و وحشت گیر
چاهسار درد بی دادست مالامال
کوره راهی کور و بغض حسرتی باشد به دود اندود
زخم کاری مانده بر چشمان غمبار یتیمی بی کس و رنجور
خشم سوز آرزوی سینه ای در بسته و بر گور
بغض گل خار به خواب آشفته ای سرشار
نعره ی غمسار تیری سینه سا پر کار
خارزار زنگ غمبار دوچشمانی سخنگویست،پر ،بیمار
آنچنان انبوه شب بر شب ستاده تا که قلب از کار وا ماند
مرغکان،آواز خوان،آوایشان یخ بسته،حلق آویز و سر در چاه و پژمرده
ناتوان و نا امید از رنگِ بانگ صبح فرداهای نور آذین
کوره ره خاموش صبح،راهش به دیوار مصیبت باز
سینه را نتوان گشود و آه بر دستان یخ بسته ز سرما زد
آری آری نیک می گوید «امید» رفته، اکنون هم «زمستان است،سرها در گریبان....»

#خرم_سعیدی خورداد۹۶

Ayapir2.ir

Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، شعر نو ، شعر زمستان ،

چهارشنبه 24 خرداد 1396

داد باد

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« دادِ باد »

« لمپا»ی نارنجی ستاره آونگ
در لانه گاه آیینه نگاه
دست نوازشگر شکسته ماه
در دنیای بی غمی
دهان وحشی وش غنچه شب را بویید
هیزم حسرتِ دلِ دودآلودش
بر مزار آرزو،طاقت سوز شد
خنجر تهدید شب،فغانش را سربرید
چنگ نگاه،در گلوی چشمش خوشید
شب،شبِ بیداد و خاموشی
خاک خاطره را به زمین پاشید
چراغی در گذر باد داد می زد
مرگ است این یا زندگی ؟
کوه پاسخ داد : مرگ،مرگ،مر....

#خرم_سعیدی خورداد۹۶

Ayapir2.ir

Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، داد باد ، شعر نو ،

چهارشنبه 24 خرداد 1396

خیزگاه ماه

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« خیزگاه ماه »

بر گرده گاه آسمان
ماه نیم خم در خیزاب
چهره چرخاند در آینه آب .
جای پای سایه بر کام دریا
جلا می داد خیال را در غبار غروب
بار شیشه ای ستاره با ماشین شب
لایه لایه سیاهی نازک
به صخره های خشم فرو می کرد
دشنه سکوت قد می کشید
در دود شب تفتیده
اما ما نگاه در سیاهی دوانده
منتظر پیشانی سحر از بلندای سپیده ایم.

#خرم_سعیدی خورداد۹۶

Ayapir2.ir

Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، خیزگاه ماه ، شعر نو ،

سه شنبه 23 خرداد 1396

شاخسار شب

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« شاخسار شب »

بر سرِ شاخسار مژگان
میوه درد،خوابم را می دزدد.
چشمم گام به گام شب
کاکل به آسمان می ساید
آب مژگان ،
در سنگنای ظلمت دوران روان.
چشم سرد ستاره
در داد و ستد نگاه
لرزه بر دل می اندازد
مثل قایقی بر بستر آرام آب
آسمان جوان،
لبخند نگینی ستاره تابان
چنان می توان،
گونه آنها را در آب نواخت
در خنکای سحر همسایه شب
ریشه گنگ صبحدم جوانه می زند
برای غمان قلب پیر پدر.

#خرم_سعیدی خورداد۹۶
Ayapir2.ir
Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، شاخسار شب ، شعرنو نیمایی ،

جمعه 19 خرداد 1396

بغض دوران

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« بغض دوران »

مزرعه نیم رسش را نسیم می نوازید
در پرتو شب و سکوتٍ ستاره .
با ابروانی کهنه،خسته و‌گره خوار
چشمانی پنهان در پیشانی و نگاهی ویران
چین کبود گود گردن
دستهای چون چرم خشک
سکوت اندوهبار قشون غم
پنهانداشتی دریغوار
گره بغضش در فریاد یاد
پدر،بقرار و خوددار
با انبان بی میلی
ماشه درد را چکاند:
با نیش دشنه
سیاهی را فتح کردند
جان خواران.

#خرم_سعیدی خورداد۹۶
Ayapir2.ir


Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، بغض دوران ، شعر نو ،

چهارشنبه 17 خرداد 1396

نقشبندیه

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« نقشبندیه»

پرده در دشت بگسترد یکسر
پرتو نور، زده گیس گره از پس کوه
سر نهاده به در پنجره مغرب گون
نقشبندید به دود
لشکری رخ بکشید 
کشور باختران شد تسخیر
اندرین کین و کمین
ماه پوشیده یکی جامه سیاه
دام راهش بگرفتست گریبان سپهر
نال نالِ مرغان
عطر زحمت برسانده به فلک
چشم دل دید چنین جنگ و جدل
دوزخی وادی دل داد بداد
آتش سرکش گل کرده به دل
خوش گره گیر شده بر مژگان
آرزو بر دل و امید دراز
آب در دامن چشم بار انداز
لب خموش و به درون جوشد دل
اندرین وادی درد
خوش تراش است غم مرد افکن

#خرم_سعیدی خورداد۹۶
Ayapir2.ir

Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، نقشبندیه ، شعر وصفی نیمایی ،

یکشنبه 14 خرداد 1396

دالو شو

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« دالو شو »

شٙو،پٙسِ هٙف کُه سِه وِ خٙو
ویر روز،بلااویده مِن باد
پشت پوست شو
آساره یٙل پیر،اسیر
جُورٍ سٙرِ بریده وِ خٙو
نورِ سِوکِ مٙه،گوش تیز ای کی
دالوی گو:
گاشه سُوار اسبید پوش،
کیونوی صُو
پاپتی وِ ای برهوت
وِ پُشت شٙو درا
مین میدونِ شُمشیر شیون خین.

#خرم_سعیدی خورداد۹۶
Ayapir2.ir

Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، دالو شو ، شعر نو بختیاری ، شعر نیمایی بختیاری ، شعر نو لری بختیاری ،

جمعه 12 خرداد 1396

جلوه ماه

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« جلوه ماه »

بهارانه شبی دمسرد و تاریک
زده خیمه به روح دور و نزدیک
گشوده طره جادویی شب
نشین دل تر ز رویای یخ و تب
دلم در سینه می لرزید چون دید
سبکروح نسیم و شب که بگزید
ز بزم آسمان افزون شد از دور
دل ابر سیه شد،دیده شد نور
نشاط غم ز خوان آرزوها
گشوده پا و حسرت ماند بر جا
که اکنون دور،دورِ گرگ ها شد
زمان سرد مهری دلربا شد
نسیم افتاد بر گل پیکر ماه
سراب حسرت شب گشت جانکاه
فلک جا،طره مهتاب بر آب
چنانش دان که شیرین را برد خواب
گرفته آسمان او را در آغوش
سپاه آسمانش دید و شد هوش
ز کوره آسمان تفتیده آهن
بشد از قعر چه بگشود دامن
ستاره پیکرش انداخت از دور
ز راز آسمان گردید رنجور
ز بوی نور مه شد شب رمیده
به چشم چشمه خوابی نا رسیده
چنانش مست رویا بود در آب
فرشته رشک اشکش گشت بی تاب
طنازین طره طاقت شکن را
بداده تاب در دامان صحرا
درون آب از سرما بلرزید
رخ مهتاب عکس خود چو می دید.

#خرم_سعیدی خورداد۹۶


Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، جلوه ماه ، وصف ،

چهارشنبه 10 خرداد 1396

بیگناه ما

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« بیگناه ماه »
خورشید نیا که ماه خفتست
در بستر نیلگون حریری
دیشب بنشسته شب نشینی
تفریح، نسیم و آب و دریا
اندام زده و آب و در آب 
گیسوی بلور داده بُد تاب
با غنچه خوش تراش بلبل
بغنوده به کوه و کوهساران
می رفت به ناز و ناز ریزان
گهواره موج ناله خیزان
کو را بر خود به خواب می دید
پرورده به دل چه آرزوها
در پرتو سایه سار زلفش
چون قوی سپید غوطه در آب
لرزان دل موج و دامن لب
با کبر و به ناز بوسه می داد
پاشید نمک سحر به صحرا
خون ریخت فلک به گردن آب
از مظهر این ستم به فریاد
دُختند دهان آنکه می کرد
شکوه ز زمان آتشین سر
خون خواره زمانه ستمگر
بیدادکش است و دادها را
ببریده سر و زبان و پیوند
....
#خُرم_سعیدی خورداد۹۶
Ayapir2.ir

Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، بیگناه ماه ،

شنبه 6 خرداد 1396

آسمان شهر

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« آسمان شهر »

ترازویش به چنگ باد چون بیدی به جنبش بود
درندشت آسمان شهر کوتاهست
ساکت مثل گورستان متروکی
تو گویی نرده های نور،سدِ تن شود گاهی
ورق می خورد با بادی تمام ابرهای او
و باران نوحه ی نکبت ندا می داد
درختان غمزده با برگ ها تیره
ورق ها رنگ رنگینش دروغ آگین
شبش خاکستری با تخم وحشت کو گلوگیرست
رمیده مردمان چون کفتران ترسان
و سرها در گریبان،مثل جویی رو به سویی راه پیمایند
نگاهی شعله ور گاهی رهی می بست
اما من،به سوی جانپناهی راه می پویم
به زنگارین نوشته زار می گریید شعر شاعر توسی
« توانا بود هرکه دانا بود»
در آن مخروبه شخص نشئه بنشسته و سیگار «هما» یا «اشنو»ش در دست
مغول،تاتار، روزش گشته است پایان
تو هم ای جان من «داداش» روزت میشود تابان
و آتش باز از آتش شود گل جان.
نمودم تیز پایم را درون خلوتم تنها
و مادر در دلش آشوب
تمام صورتش خندید،ما را دید و با مهرش نگاهی کرد
چقدر دیر آمدی ای "رود"،که این ورد زبانش بود
حتی گاه یا بیگاه،که زودش می شود دیدار .
#خُرم_سعیدی خورداد۹۵


Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، آسمان شهر ، شعر نو نیمایی ،

دوشنبه 1 خرداد 1396

دور تازه

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« دور تازه »

ساز سکوت سر دهد،سینه ز سوز و دیده ها
بارش اشک شور کرد،رود روان خزیده ها
مرد چراغ آرزو،از غم تازیانه ها
گشته سپیده تیره از وحشت و دل رمیده ها
رکن رکین ما و من،رفته ز آستانه ها
آتش حسرتی بوٙد،دود به دل خلیده ها
زاغ و زغن گشیده پا،بر دل ما و جان ها
تیغ رسیده بر گلو،زآفت نو رسیده ها
سوخت امید مردم از،بیخ وجود و دست ها
هم غل و کُند و بند شد،این سر و تن خمیده ها
عاطفه مرد و بندگی،بند زند به سینه ها
دشت سکوت آمد و،تلخ نبود و بوده ها
#خرم_سعیدی بهار۹۵ خورشیدی

Ayapir2.ir

Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، دور تازه ،

شنبه 30 اردیبهشت 1396

نقدی بر شعر "ویر گل"

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    نوع مطلب :متفرقه ،

درد را هر شکل بقلتانی درد است .

ویرِگل /// با ترجمه تحت الفظی

ویرت مَیَر سیمرغه… مگر یادت سیمرغ است
یا رَشخ لشکر اِشکن… یا رخش لشکر شکن
کِه دس ِ شغاد فِر گم گرفتاره… که دست شغاد فکرم گرفتار است
وَختی ویر خوشت پا وِ حُونه ِسَرم انِه… هنگامی که یاد خوشت پا به سشرم می گذارد
جُون ِتیای ِ بی گناه چی سیاوشم… جان چشمان بی گناه چون سیاوشم
دَس ِعشق سُداوه ایت اسیره… در دست سودابه گونت اسیر است
اما وختی نُوم ِبیجینت وِ چَهِ گِلیم گُدرده… اما هنگامی که نام بیژن گونت از چاه گلویم می گذرد
 قاوِ ریت چی مَهِ نَخشَو وِ آسمونم هزار تیکه اِی بُو… قاب روی ماه نخشب گونت در آسمانم هزار تکه می شود. /// ادامه شعر در وبلاگ خرم سعیدی . بهار ١٣٩٣ 


مقدمه :
 خرم سعیدی شاعری که تلاش می کند از جنس مردم باشد این را بارها با قلم زدن در این زمینه با معرفی و حضور خود در دنیای شعر و شاعری اعلام کرده اگر چه نمونه شعر مطلوب و مقبول که شایسته واژه معاصر باشد بدست نمی آید مگر با شکستن قالبهای متداول و رایج سنت پرستان و کشف فضاهای تازه در ابداع و خلق آثار نو که به شکلی عامه پسند باشد .
 که این هم می تواند مهم ترین عامل و علت در شناخت چهره شاعری که در پی مقصد و مقصود خویش از لحاظ سیر اندیشگی با قلم زدن در حوزه مفاهیم و مضامین بکر به کندوکاو و جستجو می پردازد .

پیش درآمد :
 گذشته شاعر را به سمت خود می کشد. آنچنان که شاعر در ادامه به این تعلق خاطر می بالد و در گرو همین گرایشات از میل بودن به شدن کشیده می شود کلمات در گلوی شاعر همچون درختی که در آرزوی میوه دادن می سوزد و به ناگاه محصول امید او به خشکستانی بدل می گردد. تا غم و غصه های درونش را بر دوش کوه نهاده و این بار بس سنگین و عظیم را در عطش اندیشه روئیاهای صادقانه اش که این نیاز در گرو درمیان گذاشتن با کسی شعله ور شده زبانه می کشد .
 البته شاعر از تلاش باز نمی ماند و بواسطه پژواک و برگشت صدای ناله ها و دردهای رها شده در آغوش کوه که به او پاسخ می دهند خرسند شده و حال را با آینده پیوند می دهد و نیرو می گیرد .
 حتی هنگامی که شاعر از گلی که گلوله آتش در سر دارد یاد می کند باز همان برداشت و همان اشتیاق به زندگی که با درد عجین بوده در ذهن تجسم می شود که سر سازش ندارد چون می داند که درد را هر شکل بقلتانی درد است .
 پس اینگونه می شود تا شاعر لحضات بی تابی و غلیان روحی را برای توصیف حال و هوای متن از میان انبوه کلمات و واژگان متناسب جهت بهتر جلوه دادن به فضای خلق شده چه ماقبل و چه مابعد خود به خوبی در مسیر تعامل و صحنه آرایی سازگارترین ها را برگزیند . 
 ویرگل خارج از حکم دستورالعمل ها و قراردادهای لازم الاجرا که در اتاق های دربسته و ذهنیت معتادگونه شبه ادبی که نماینده تخیلات از پیش معلوم شده و به نوعی با طبیعت پیرامون بیگانه و فاصله دارد آفریده نشده بلکه شاعر ضمن تحمیل حالات خود و جان دادن به اشیاء به اقتضای فضای تفکر و اندیشه درونی و رنج انسانی با این احساس که شخصیت شاعر در شعر او حضور داشته باشد و آن فضاهای وهم آگین و چهره مضحک و همیشه نگران شاعر که همه چیز را بهانه می گیرد و حساسیت نشان می دهد دیده نمی شود و این امتیازی برای شاعر در معرفی دردها و ناکامی ها به مخاطب خود به شمار می رود .
 در سروده ویرگل می توان صدای نبض و تپش دل شاعر را شنید و می توان دریافت که پرسه های شاعر زمینی و نگاه شاعر نوجویانه و جویاست .
 اما دنیای شاعر همان زندگی اوست شخصیت یافته و متشخص شده که افراد و اشیاء همراه با بیان های تازه و ساختارهای زنده در برابر نگاه مخاطب به حرکت و تکاپو با حالتی عینی و وصفی ترسیم شده است .
 استعداد سرایش و زیبایی سخن خود مقوله ای است که جوابش را در نوع سرایش شاعر و خصوصیت زبانی بکار رفته در ساختار شعر و انسجام کلام با تأثیری که در ذهن مخاطب می گذارد که آن هم بر اثر ممارست در شعر و مهارت در آرایش ها و بدعتهای بکار گرفته شده توسط شاعر بستگی دارد .
 پس می بینیم که گرایش شاعران در سرودن اشعار به سبک های خاص و در مقابل احتیاج مخاطب در هزم مطالب در بعد زندگی امروزه و معاصر خود توجیهی برای گسترش متداوم سیر طبیعی این تحولات و تطور هرچه روزافزون این اسلوب ها و نوگرایی ها از نظر قالب در سخن و آثار شعر مشهود است پس مشخص است که نوجویی و نوگرایی در زبان و بیان مختص فرد و شخص خاص نیست اگر چه این اصل که همه معاصرین در این سبک و نوع سرایش چه شناخته شده و چه ناشناخته ادامه دهنده راه نیمای بزرگ بوده و این برای خواص و مخاطب عوام قابل لمس و حس شدن می باشد .
 ویرگل سرشار از حرکت و پویایی است و این برای شعر بیمار و مسکون معاصر که در بن بست راه نوجوئی و نوطلبی که بعضاً در نیمه های راه اسیر هنجار شکنی ها و گریز و تخطی از نُرم می شود و اگر شانس با ما همراه شود سیاه مشق ها گام به گام از حد تجاوز و دوری از طبع قناعت ناپذیر چشم اندازهای تازه و ناشناخته ساختار شعر امروز ما در مسیر صحیح و درست استعدادهای شاعرانه قرار بگیرد این امیدواری و ترجی بوجود می آید تا پیراهن شعر را بر تن خود بپوشانند .
 البته عرایض بنده برای فرهیخته گانی که زیاد می دانند و زیاد می خوانند چنین ارزشی که شاعر کلام و زبان را در سیر تکامل تجربه ها و آزمونهای دردناک اما بیدار کننده رهنمون کرده تا سرگذشت روزگار خود را در فراز و نشیب های پی در پی به تصویر و ترسیم بکشاند هیچ کلامی و زبانی قادر نیست تا از اظهارات تأیید کننده و موشکافانه در بیان و پذیرش این مهم که شاعر به خاطر دیگران نه دل خود در راه رفع مشکلات اجتماعی ایثار کرده و با قلم خود فداکاری می کند جای تقدیر و تحسین و حتی تأیید دارد.
اشاره :
 از آنجا که در ابتدای راه خیلی از شاعران پیشین که به پیروی از نیما وارد نوگرایی و تجدد می شدند با تکیه بر این اصل که وزن مانع و مزاحمتی برای شکوفایی و تولد شعر است با این نگاه که وجود آرایه ها و صنایع و بدایع در ساختار شعر که در عین قافیه دار بودن هم وزن داشته باشد و هم در ترنم دارای آهنگ و طنین موسیقیایی باشد از شعر یک موجود عجیب الخلقه و وزن را باعث علیل تر شدن شعر دانسته اند منجمله شاملو که اساس و شالوده کار خود را در سبک نو و بدیع بر پایه موضوع و متن و ترجمه متون غرب دانسته و ضرورت و اهمیت وزن را ناچیز و جزو جوهره ذاتی نمی داند . 
 اما در این بحث موضوع و منشاء استدلال بنده در خصوص ویرگل که به شیوه نو و به زبان محلی و فولکلور توسط دوست بنده آقای خرم سعیدی سروده شده بنده خاستگاهی جز پذیرای دل بودن و تناسب در مصرعها بر اساس موضوع و اشارات شاعر به ماندگار بودن اثر که کلمات در زبان شاعر در فضاهای نهفته و ممزوج با حس های هنری کلمات و استعارات مذکور را ضمن عرضه کردن اندیشه های متعالی شاعر محسوس تر و منطق یاد شده را در هم خوانی مصرعها کار را بر من منتقد در ارائه یک نقد تحلیلی و بنیادین سخت تر کرده است .
 البته از آنجایی که بنده موافق آندسته از شاعرانی که تنگ نظر نبوده و استفاده از مواد و مصالح طبیعی و عینی را در مقابل فضای فانتزی آشپزخانه ترجیه داده و در ساختار کلمات و واژگان شعر که با ارائه تصاویر و تشبیهات به زیبایی و عینی تر بودن مفاهیم در برجسته نمودن جلوه و جلای کلام شاعر بازتاب بیشتری می دهند هستم پس این دقت نظر از سوی شاعر به لحاظ روح نوازی و احضار محسوسات و عناصر تشبیهی در ترکیبات و پیوندهای سازنده مستغرق جادو و جمبل نشده است و از تمامیت عینی و حقیقی به گونه ای که خاطرات گذشته را که می تواند تاریخ زمان ما باشد تحسین کرده و دیواره های مزین به نقش نگارهای محلی و گویش بختیاری را به مدد قلم و رنگ و بوم خرم سعیدی تجربه می کنیم .
 شاعر در قبال اقتضاهای جامعه نه مخاطبان خود تعهد و رسالتی دارد که اگر شعری بسراید که تهی از این تعهدات و آرمانهای بشری که در مضامین اجتماعی نمود بیشتری دارند به زمان خود تعلق ندارد بدین سبب تعابیر به کار گرفته شده در فرسودگی و ناتوانی ساختار شعری بصورت چراغی کورسو و غم و شادی ها را در جَوی اینگونه مسموم نموده و جامعه را در تقدیر محرومان و مظلومان روزگارمان در اختناق آلوده تر می گرداند .

و در پایان ...
 در ادامه اشارات و عرایض بنده در نقد سروده ویرگل در بهتر شناساندن دو خواهر و برادر تنی یعنی « فقر » و « درد » به لحاظ مفهوم واقعی زمانه خویش در افاده مقصود معنایی نه به واسطه مجازی گویی بلکه با استناد به ذهنیت جامعه گرای منتقدین و هم قلمان بنده به این منوال که مسئولیت پذیری شاعر در قبال مردم و همینطور هویت شعر اجتماعی با گذر کردن از دالان تاریخ نه در جهت تقرب به قدرت و نه در جهت ترسیم آدمک ها که به دلایلی خفت ، دنائت ، رذالت و تملق را در چاپلوسی های بیشتر فریاد می زنند نیست بلکه نگارش اوضاع و مزایای ناشی از آن به منظور محک و معیار و سنجشی جهت داوری قرائن برای اثبات بزهکاری و یا بی گناهی عوامل و پدیده های موجود است .

محمد انیسی ٦/ ٤/ ١٣٩٣ بندرعباس

بخش نقد ادبی | پایگاه  خبری شاعر



برچسب ها: نقد شعر ویر گل ،

چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396

عشق تهمینه و رستم

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    


« عشق تهمینه و رستم »

چنین می گفت آن دهگان ایرانی
که اندهگین بُدش رستم،دلش آهنگ جنگ نره شیران کرد
برِ پیکر چو پیل رخش بنشست و بنزدیک سمنگان شهر مرز کشور توران
بیابانی سراسر گورخر می دید و می خندید
کمند هفت بندش با کمان و تیر و گرزش را بنا سازید
بر گوران آن سامان همی تازید و چندین گور را او کشت در آن دشت با شادی
بر افروزید،نیرومند آتش از تن خاشاک و خار و شاخه های خشک
درختی مثل پر مرغ،بر کندش ز جا،
بریان نموده نره گوری را بزد بر شاخ و بر آتش
بخورد و خفت و می آسود و رخشش را رها بنمود
سواران ترک تازان اندرِ آن دشت،از بهر شکاری چند پی می گشت
وُ رخش آن اسب خوش نقش و نگارین را رها دیدند اندر دشت
کمند افکنده با زحمت،دو زلف رخش بند آورده و بر سوی شهرش رهنمون گشتند
همی رستم ز خواب خوش بشد بیدار و با خود گویه ها می کرد و می گفتش تو گویی مرده بودم هان
بکرد آهنگ رخش و بنگریدی مرغزاران را و اندهگین شد و در دشت،پی اسپش به هر سو گشت
پیٙش را راند تا شهر سمنگان او
بر شاه سمنگان داده شد آواز
که صاحب رخش،همان پهلوی تاجان بخش از نخجیرگه برگشت
پذیره شد شهش همره،بزرگان و سران آن سمنگان شهر
هرآنکو دید،می گفتش
تو گویی آفتاب صبحدم بر گشت از خاور
که شد مهمان این شاه و هم این کشور
نشاندندش بر تختی،نمازش برده پیشش بنده وش در کش
خوالیگر بیاوردند،خوان و گلرخان سیم تن،زرین کمر،زیبا
نوازیدند ساز و می بیاوردند و جای خواب او را با گلاب ناب و مشگ تر بیاریدند
همی شد مست خواب و می بدان درگاه
چو از شب پاس ها بگذشت،شباهنگ کرده بد آهنگ و سر بر دشت می سودش
به نرمی همچو پلکان بناز دختران کشور طراز، در آن خوابگه شد باز
یکی بنده شماله شاهبو بر دست
خرامان راه را بگشود
یکی بانوی خورآسا و شرمین،ماهرو،پر رنگ و پر بو بود و ابرویش کمانی و دو گیسویش کمند و سرو بالا و عگیگین رخ،دهانش تنگ و یاگوتین یمانی، پریوش،نازها را می کشیدی تا به بالین گوی کو خواب و می بربوده،بودش مست
به صد ناز آمد و بنشست
بدو آهسته می گفتش
که من تهمینه می باشم،یکی دخت شهنشاه سمنگانی
نژادم از پلنگان دان و شیران بیابانی
شنیدم رستمی هستی،نترس و تیز چنگ استی
نه از شیر و پلنگ و دیو،باشد در رخت ترسی
شب تیره به تنهایی روی در آن ور توران و گوری را کنی بریان
زمین و آسمان از ترس شمشیرت شود گریان
چو بر دستت رسد گرزی،بدرد شیرها را دل و پاره پاره می گردد پلنگان چرم
چو تیغت را ببیند دالمن بر آسمان بریان
دلش اشتاب نخجیر از سرش بیرون کند آسان
همه شیران نر دارند،نشانی از کمند تو و ابر از ترس آن نیزه چه گریانست
دلم از بهر کام از تو،دو نیمه هست و بخرد از سرم زین آرزویم پر کشیدست و رها گشتست
تهمتن نیز دل از دست دادش بر گل خندان و فرمودش یکی موبد رساند این سخن بر شاه
سخن بشنید شاهنشاه و شادان گشت
دلش چون سرو آزاد از نسیمی خوش شکوفا شد
وُ دختش را به سان خویش کیش،کابین بر بندید بهر رستم دستان و با او گفت
سر آن بدسگالانت،همیشه کنده بادا و برت فرخنده بادا ماه نو ای گو
چنین شد رستم مست یل ایران بشد انباز با تهمینه دیرین باز
و چون خورشید شد در آسمان رخشان و او سرخوش
سر و چشم ورا بویید و رازش را نهفت و راهی زابل بشد با رخش.

#خُرم_سعیدی بهار۹۶ خورشیدی


Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، شعرنو حماسی ، عشق تهمینه و رستم ، شعر نیمایی حماسی ،

یکشنبه 17 اردیبهشت 1396

جدال شب

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« جدال شب »

از ستمِ شب پر است
آسمان، پایخورِ دردها
خفته چه آرام او
زیر سیه چادرِ شب همه شب خشمخو
پای هزار آفتاب
بسته زلف شبان
پٙرِ شبه گون شب
اهرمنی اژدها
حلقه شده حلق روز .
با همه ی این وجود
از در نیرنگ روز
گشته چه دلها به بند
تنگ دلِ شب شدیم
با همه نیرنگ و رنگ
تا چه سبب سازد این
گردش ایام دون.

#خُرم_سعیدی بهار۹۶
Ayapir2.ir

Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، جدال شب ، شعر نو نیمایی ،

پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396

غمگسار نان

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    


«غمگسار نان »
(دلنوشته ای برای عزیزان معدن آزادشهر استان گلستان .)

تاریخ دردمان مکرر است
دردان دردزا اندوه بیکران
در گوش کر مگر تاثیر می کند.
آن دستکار جان
با دیو شب به جنگ
در جنگ نان سرخ
در چاهسار ژرف به تکاپوست  روز و شب
وان مرد غمگسار .
آن اسیر یک از هزارٍ بند نان
سنگ صبح امیدشان 
در چنگ شب اسیر
آذر گرفت در گلستان بی بهار
در ژرف چاه به بند
بابای کارگر در روز کارگر .
 چشم شبان بسوخت
بند زندان او گسست
از اندوه بیکران،برای نان
باید به چشم سیاهی سنگ زد  عزیز 
اما شبان غرق خواب ناز 
جاریست زندگیش.

#خُرم_سعیدی بهار ۹۶
Ayapir2.ir

Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، غمکسار نان ، شعری برای کارگران معدن ،

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396

عشق زال و رودابه پاره شسم

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« عشق زال و رودابه» پاره ششم

گرفتش دستها در دست و بر بزمش نشاند و در شگفت آمد
ز زال زر که سر تا پاش زیبا بود و فر شاهیش ساری
به خلوتها سخن گفتند و در سفتند و مهر خویش ننهفتند
چو اندازه گرفتش زال زر زین کار
بر اندیشید ز اندیش پدر،خشمش فزون گردد
که همتایش بود بیگانه لعبت بار
نمودش روی بر رودابه و گفتش
که دم دم مهر من بر مهر تو چون گل به رنگ و بو گره گیرست
اگر جامه نسا پوشم،ز پیمانی که پیش دادگر دادار بر بستم
تو را بگزیدم و با مهر تو پیوند جان بستم.
ورا رودابه پاسخ داد
تو را ای پور سام و ای گو گیتی به نام
ای آنکه با تاجی و با گنج وجودت افتخار ایران و تورانی
که من پیوند بسته نگسلم تا جان به تن دارم.
سپیده از سرای آسمان سر بر بیاوردش
تبیره بانگ بر می داشت بر هر کوی و هر بامی
به ناچار از بر رودابه از جا خاست
دو دیده اشکبارش را به سوی آسمان گرداند و با گیتی و فرش گفت
درنگی کاش می شد تا یک امشب شب به جا ماندی.
به لشگر گاه،گاه بامدادان،پهلوانان زال زر دیدند
لبش پر خنده،دل پر کام
زبان بگشوده بر گیهان و صدها آفرین گفتش
بخواندی موبد و راز دلش زو گفت
خرد از من چه پران گشته،دل از دست برهیده
و این مرغ گسسته بال خونین دل
به بام پر خرام نو گل رودابه بار انداخت، بگزیده.
نوشتش نامه بهر سام و در بگشود از رازش
سواری جٙلد رٙو بگزید و وی را با سه اسب تیز تگ بر سوی زابل او رهی بنمود
نیاسا تا به سام یل رسانی نیک پیغامم.
چو بند از نامه اش بگشود،بر جا خیره ماند آمال پورش را و  می کاوید
و با خود می غریدی که،ازین پرورده مرغ و زان ضحاکین نسل
تبه گردد نژاد و دودمان آن گو
ستاره اشمران را گفت،وز کار دو گوهر ،او نشان می خواست
نمازش برده و گفتند،کی زرین کمر ،ای گرد
هم رودابه و هم زال،هر دو فرخ اقبالند
از آنان نیک فرزندی بسان پیل با شمشیر
دست بد سگالان بند و از روی زمین کوتاه گرداند
ز پشت سال و زال زر،ابا رودابه نیکو
نکو رستم فراز آمد که شد تاج سر ایران.


برچسب ها: خرم سعیدی ، شعر نو حماسی ، شعر حماسی نیمایی ، عشق زال و رودابه پاره شسم ،

سه شنبه 5 اردیبهشت 1396

عشق زال و رودابه پاره چهار

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« عشق زال و رودابه» پاره چهار

کنیزانی که بهرٍ دادن پیغام،نهاده گام بر بام دل صحرا
پیام از زال زر آورده با گنجی گران زان شاه
برِ بانوی رودابه نهاده راه
رسانده وصف پور سام در درگاه
که چون خورشید،رخشان رخ و همچون گل به شادابی
بود آوازه و نامی،سهی سرویست زیبنده ابا فرِ شهنشاهی
خردمندست و پاکین دل،به سرپنجه قویتر شیر
نویدش داده اکنون با دل بیدار،مشتاق ست بر دیدار
کنونت چاره می باید بر این کار
گُسی کن یک کنیزی بخرد از یاران
رسان زینسان پیامی نزد پور سام شاهنشاه
شها یک شب تو مهمان باش در درگاه.
به دیگر همرهان برگو،
سرا پای سرا را با همان دیبایِ رنگارنگ چینی و تبگهای زر پر می و مشک و شاهبوی خوش بیارایند
عقیق و با زبرجد جام،بنهادند بر سویی و گلهای بنفشه،ارغوان،نرگس،سمن،سوسن به سوی دیگر خانه
چنان شد کز سرای دختر خورشید روی کشور کابل
رسیده بوی خوش بر آسمان و چشم خورشید فلک شد پر .
چو بشنید آن یل سامان که شب مهمان رودابه ست
روزش چندِ سالی سر نمود و شام،
نهاده گام،سوی کاخ آن بانوی رخ خورشید.
فراز بام،چشمانش،نشسته بر ره شه بود
چو دید از دور سر می داد گلبانگی
خوش آمد گویمت ای شاه،
جوانِ مردزادی که پیاده از سرا پرده دو پای خسروانی رنجه بنموده بدین درگاه.
دو گیسوی کمندین از فراز کنگره هشته
بگیر ای پهلوان گردزاد اکنون،و مثل شیر نر برتاز و بر بام دلم بنواز مهرت را
شه از کارش شگفتی دید و آن گیسوی مشکین فام را بویید
کمند افکند بر ایوان و شد مهمان
به کاخی کو بهشت آرا بُد و حورش بُد آن مه روی رودابه.

#خُرم_سعیدی

Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، شعر نو حماسی ، عشق زال و رودابه ، شعر حماسی نیمایی ،

شنبه 2 اردیبهشت 1396

عشق زال و رودابه پاره سیم

   نوشته شده توسط: خرم سعیدی    

خرم سعیدی:
« عشق زال و رودابه » پاره سیم

چو مهراب از شبستانی که زال آسوده بغنوده
به سوی کاخ شاهی شد
دو زیبا رو،یکی دردانه رودابه،بهشت بی هماوردش و دیگر سین دختش جفت
که همچون سرو در باغی سرا پا رنگ و بو داده و زیورهای آرا،پیش روی پر فروغش بی فروغ استند و بی مقدار
پرستش برد شویش را و پرسیدیش از مهمان که این پرورده سیمرغ 
زیبد تخت شاهی را؟
چنینش داد پاسخ،ماه روی مهربانش را:
که در گیتی،سهی سرویست بالا قد،کمر باریک و دل شیرست و زورش پیل افزونتر،ورا باشد گشادان شانه،رخ چون ارغوانش سرخ
دو نرگس آبگونش مست،
به گاه کینه باشد او نهنگ و روی اسبش اژدهایی تیز چنگ و همچو آهویی به تگ باشد
سزاوار ست شاهی و جوان بختست
فقط آهوی او موی سپید چون پر قویش بود کو نیز زیبا و فریبندست.
چو این اوصاف پرا شد به گوش دخت شه بنشست
تو پنداری رخ گلنارگونش را به آتش کشته ای آرام و آذرمش بشد از دست
همان دختی که تاج دختران چین و ماچین بود و هندستان و شاهان جهان بودیش
دلش لبریز مهر زال نادیده و پندارش پران سوی رخ او بود
ورا نا دیده مهرش صد دله مهر دل او شد.
بهار دلگشا در راه،
کنیزان گاه یا بیگاه،برای چیدن گل می شدند بیرون از درگاه
نموده وصف رودابه بر آن شاه:
تنش اسپید پیلسته،تو گویی تافته باشند در یاکند و گوهرها و گیسو ،تاجی از مشک است و زنجیری که شابو پیش او بی بو
دو چشمان مست،کمانداران ابرو،پاسبان شرمگین رخسار و بینی سیمگین کلکی به دریای رخش انداخته لنگر
دهانش تنگتر از مستمندان دل
دو رخ گویی پیاله پر می و دایم به جوش و خونچکان باشد
کنونش هیچ بتگر یک بتی چون وی نیارایند و نشنیدند
چنان می دان،رشک ماه پر نقش بهاران و دگر استارگان باشد
لبان لال فام او سزاوار لبان پور سام و بس
ورا کامش به کام زال زر پیوند میمون ست
کلام از کام چون تیری به گوش و هوش شه پر گشت
دلش پر می گشودی سوی سودای رخ روداب
کنیزان چون پیام از زال بربودند بر بانو
به گفتندش به پور سام، گاهست گام بگذاری بر بام سرای نو گل مهراب.

#خُرم_سعیدی
Ayapir2.ir
Telegram.me/khorram_saeedi


برچسب ها: خرم سعیدی ، شعر نو حماسی ، شعر حماسی نیمایی ، عشق زال و رودابه پاره سیم ،

تعداد کل صفحات: 18 1 2 3 4 5 6 7 ...